تبلیغات
هیئت امیرالمومنین علیه السلام - مطالب ابر عمر بن الخطاب
هیئت امیرالمومنین علیه السلام
مناظره با اهل سنت
سه شنبه 7 شهریور 1391 :: نویسنده : مجنون علی
یکی از مواردی که پیرامونش بحث و گفتگو می باشد علم عمر بن خطاب می باشد. اهل سنت او را جزو عالم ترین صحابه می دانند. اما شیعیان در مورد عمر بن خطاب نظر دیگری دارند. پیشنهاد میکنم این مطلب را مطالعه کنید

ا- (تمامی مردم از عمر بن خطاب فقیه تر هستند)

این روایت به چند نوع بیان شده است که ما به بعضی از آنها اشاره می کنیم:

نکته: اکثر علمای اهل سنت داستان این روایت را چنین بیان کرده اند:


ادامه متن در ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : علم، عمر، علم عمر، عمر بن الخطاب، سواد، عالم ترین، عالم،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی

حضرت شجاع الدین فیروز ابولولو کیست ؟

نام اصلی آن بزرگوار فیروز و کنیه اش ابولولو به علت داشتن دختری بنام لوء لوءه که بعد ها به علت سهولت و آسانی تلفظ در بین ایرانی ها به
ابولولو مشهور گردیده . اما هم اکنون نیز عرب ها او را ابولوءلوءه می خوانند . و لقبش شجاع الدین و یا در نزد بعضی باباشجاع الدین معروف بوده است و این به سبب شجاعت منحصر به فرد وی درآن اقدام بزرگ بوده است . اصلیت وی ایرانی و زادگاهش شهر نهاوند بوده است .

اتهام مجوسیت و یا نصرانیت به حضرت ابولولو ؟

حضرت ابولولو قبل از تشرف به دین مبین اسلام ، همچون سایر ایرانیان آئینی مجوسی یا نصرانی داشته است .که نا گفته پیداست داشتن دین مسیحیت و یا زرتشتی قبل از اسلام که از ادیان الهی بودند برای کسی منقصت و عیب محسوب نمی گردد که اهل تسنن سعی نموده اند این نکته را بعنوان دین همیشگی آن بزرگوار اثبات نمایند و حال آنکه بزرگان و شیوخ و خلفای خودشان قبل از اسلام آوردن ظاهری کافر و بت پرست بوده اند . اتهام مجوسیت و یا نصرانیت و غیر این دو به جناب ابولولو از سوی اهل تسنن امری بسیار طبیعی است و این اتهان از سوی آنان منحصر به شخصیت وی نیست بلکه در خصوص حضرت ابوطالب پدر بزرگوار امیرالمومنین نیز اتهام کفر وارد کرده اند و این چیزی نیست مگر عداوت و دشمنی آنان با حضرت امیرالمومنین
و از این بالاتر از پیروان و اتباع آل امیه جای تعجب نخواهد بود وقتی در خصوص شخصیت منحصر به فرد عالم خلقت
حضرت امیرالمومنین پس از شهادت آن حضرت در مسجد کوفه گفتند :
مگر علی بن ابیطالب نماز می خوانده که او را در مسجد کشته اند ؟
پس دیگر در خصوص جناب ابولولو به عنوان یار و یاور خاص امیرالمومنین در وارد ساختن اینگونه اتهامات نسبت به وی جای تعجب نمی باشد . و این در حالی است که با وجود تمام این تلاش ها بر اثبات این اتهام همچنان میتوان از کتب غیر شیعه ادله و شواهد متقن و محکمی را در اثبات اسلام بلکه ایمان قوی وی یافت نمود از جمله متن زیر از کتب اهل تسنن :
ابولولو بعد از سکونت در شهر مدینه به دین اسلام مشرف گردید .
و نیز متن زیر از متون تاریخی مخالفان به نحی تشکیک و تردید آنان در اثبات مجوسی بودن ابولولو را می رساند :
ضربه زدن ابولولو به عمر دلیل بر اسلام اوست .

نحوه انتقال حضرت ابولولو از ایران به مدینه !

ابولولو ابتدا در جنگ میان ایران و روم به اسارت رومیان و بعدها در جنگ بین مسلمانان و رومیان به اسارت مسلمانان و بعنوان اسیر جنگی در سهم مغیره بن شعبه که از دشمنان امیرالمومنین و از نزدیکان و ارادتمندان عمربن خطاب بوده است در آمده و از این به بعد مرحله دیگری از زندگی وی در مدینه النبی رقم می خورد .

نحوه آشنایی جناب ابولولو با حضرت امیرالمومنین :

یکی از محبین و دوستداران نزدیک امیرالمومنین شهید مظلوم جناب هرمزان بوده است . که قبل از اسارت به دست مسلمانان فرمانروای سابق شوش و شوشتر بوده . همچنین وی بنا بر بعضی نقل ها پسر یزدگرد سوم پادشاه وقت ایران و برادر علیا مخدره حضرت شهربانو همسر حضرت سیدالشهداء حسین بن علی بوده
است . که بعد از قتل عمر بدست ابولولو هرمزان را به خاطر دوستی نزدیک با ابولولو به شهادت رسانده و پیکر او را قطعه قطعه نمودند . شهید هرمزان ایرانی و در جنگ بین مسلمانان و ایرانیان در منطقا اهواز به
اسارت و هنگامی که او را نزد عمربن خطاب می برند ، وی اسلام را بر جناب هرمزان عرضه میکند امام هرمزان از پذیرفتن آن امتناع می ورزد .
از این رو عمربن خطاب دستور میدهد تا گردن او را زنند که جناب هرمزان میگوید : شایسته نیست اسیر را در حال تشنگی بکشید . از این رو برای او ظرف آبی می آورند . وی می پرسد : آیا تا زمانیکه آب را نیاشامیده ام در امانم ؟

عمر پاسخ مثبت می دهد و هرمزان نیز با زیرکی خاصی ظرف آب را به روی زمین میریزد و از خوردن آن امتناع می ورزد . تا به این طریق اجرای فرمان قتل را به خاطر امانی که از خلیفه گرفته بود ، به تاخیر اندازد
و عمر که از منظور جناب هرمزان مطلع گردید مجددا دستور به قتل هرمزان حتی در حال تشنگی می دهد که در این بین وجود مقدس امیرالمومنین که در مجلس حاضر بوده اند در اعتراض به حکم عمر میفرمایند : کسی را که امان داده اید ، نباید بکشید . عمر از حضرت امیر سوال کرد : به نظر شما با چنین شخصی چگونه رفتار کنیم ؟
حضرت امیر فرمودند : حکم اسلام این است که فدیه و مبلغ یک غلام را به نفع بیت المال مسلمین بگیرید و او را بعنوان غلام به یکی از مسلمانان واگذارید .
حضرت فرمودند : من این مبلغ را می پردازم و او را قبول می کنم . و اینجا بود که جناب هرمزان با مشاهده این بزرگواری از حضرت امیر
به دین مقدس اسلام تشرف یافت . و نیز از همان روز بغض و کینه عمر خطاب را به دل گرفت . حضرت نیز بعلت تشرف جناب هرمزان به اسلام ، وی را آزاد نمودند .
و از آن به بعد جناب هرمزان خود را از ملازمان حضرت امیرالمومنین نمود و بیشتر اوقات خود را در مسجد و عباذت در آن به سر می برد .
آزاد گردیدن شهید هرمزان توسط امیرالمومنین از اسارت و برقراری ارتباط نزدیک وی با امیرالمومنین و بغض و کینه ای که هرمزان به خاطر محکومیت ناحق به قتل از سوی عمربن خطاب به دل گرفته بود از سویی و از سوی دیگر ظلم و ستم هایی که از جانب مغیره بن شعبه که دشمنی خاصی با امیرالمومنین داشت و از دوستان نزدیک عمربن خطاب به شمار می رفت ، و شکایت های مکرری که حضرت ابولولو به خاطر ظلم و ستم های مغیره به نزد خلیفه ظاهری وقت یعنی عمربن خطاب ارائه نموده بود
ولی هربار با اغماض و بی اعتنایی عمر روبرو می گردید که این باعث ایجاد بغض و کینه عمر که ادعای خلافن بر مبنای عدالت بر مسلمین را داشت در دل ابولولو گردیده بود . که موارد فوق میتواند
برخی از زمینه های آشنایی و نزدیکی بین این دو یار امیرالمومنین را فراهم گدانیده باشد و آنان را در هدفی مشترک که قتل عمربن خطاب است همراه سازد .
و این نزدیکی بین جناب ابولولو و جناب هرمزان به حدی بوده است که به نقل تواریخ غیر شیعه بعد از ضربه خوردن بدست جناب ابولولو ، فرزند عمر بنام عبیدالله به محض شنیدن خبر ،
این اقدام قتل عمر را به قطع یقین به جناب هرمزان نسبت داد . فلذا فورا بعنوان قصاص جناب هرمزان را به شهادت رسانید . و پیکر او را قطعه قطعه نمود . و این در حالی بود که
حضرت امیرالمومنین همواره بعد از آن واقعه خواهان خون به ناحق ریخته شده هرمزان بود . ولی عثمان خلیفه به ناحق بعد از عمر هرگز این حکم را اجرا نکرد . و زمانی که امیرالمومنین به
خلافت ظاهری رسید ، عبیدالله فرزند عمر از ترس جان خود به شام گریخت و به معاویه پناهنده شد که نهایتا اراده الهی جلوه کرد و در جنگ صفین به دست آن حضرت به هلاکت رسید .
وضع مالیات سنگین و درخواست ساخت آسیاب بادی از سوی عمر :
و نیز از همین جا ارتباط و علاقه جناب ابولولو به امیرالمومنین علت ظلم و ستمها و وضع خراج و مالیات سنگین از سوی مغیره بن شعبه
بر جناب ابولولو واضح می گردد که چیزی مطابق 3 تا 4 درهم در روز بوده است و او که توانایی پرداخت چنین مبلغی را نداشته است ، چندین بار بعنوان اعتراض و تظلم به عمربن خطاب مراجعه کرد . اما نه تنها جواب مثبت نشنید ، بلکه در
آخرین بار وقتی عمر با اعتراض و شکایت جناب ابولولو مواجه شد در جواب گفت : این در حق تو که به حرفه آهنگری ، نجاری و... آشنایی داری چیز زیادی نیست .
آنگاه وی از جناب ابولولو سوال کرد : شنیده ام تو از ایرانیان هنر آسیاب سازی آموخته ای که می تواند با نیروی باد به گردش درآید آیا می توانی برای ما نیز چنین آسیابی بسازی؟
و او در جواب پاسخ داد : برایت چنان آسیابی بسازم که تا روز قیامت از حرکت باز نایستد . یا به نقل دیگر اینگونه پاسخ داد :
چنین آسیابی بسازم که آوازه اش در شرق و غرب عالم طنین انداز شود . اینجا بود که این کلام و سخن ابولولو ، عمربن خطاب را به یاد تعبیر خوابی انداخت که مدت ها قبل دیده بود .
پرنده ای قرمز با سه ضربه ی منقار به او ضربه میزند . که معبرین خواب اینگونه تعبیر کرده اند که به زودی تو را مردی از عجم با سه ضربه
خواهد کشت . از این رو عمر به محض شنیدن این جمله از جناب ابولولو درباره او چنین گفت : این غلام مرا تهدید به قتل کرد و اگر من بتوان کسی را ولو با تهمت ناروا به قتل برسانم آن کس او خواهد بود .
از آن روز به بعد که جناب ابولولو که ظلم فاحش و آشکار برخورد خود را که نمونه ای کوچک و ناچیز از آن ظلم روا رفته بر جامعه اسلام و مسلمین
و نیز بر شخصیت ممتاز در آن عصر و همه اعصار بعد از رسول گرامی اسلام یعنی امیرالمومنین را مشاهده می نمود
که آنگونه حضرت را خانه نشین و بغض در گلو و خار در چشم ساخته و همواره راه صبر را پیشه نموده عزم خود را جزم نمود تا انتقام خشم فروخورده آن حضرت
و انتقام همسرش حضرت صدیقه طاهره را بستاند .



اطلاع امیرالمومنین از اقدام حضرت ابولولو :

از جمله زیر بخوبی میتوان برداشت نمود که جناب ابولولو تصمیم خود را به اطلاع امیرالمومنین رسانده بود و تقریر و تایید

حضرت را نسبت به عمل خود بدست آورده بود و یا به نحوی دیگر آن حضرت در جریان این امر قرار داشت . چرا که طبق این نقل :
امیرالمومنین خطاب به عمر فرمودند : به خاطر ظلم ها و اعمال قبیحی که نسبت به عترت پیامبر انجام دادی تو را می بینم که به واسطه جراحتی که از سوی عبدی که با ظلم و ستم بر او حکم می رانی کشته می شوی و او به خدا قسم علی رغم میل باطنی تو وارد بهشت می گردد.
و عمر در جواب گفت : ای اباالحسن ! آیا تو از کهانت و پیشگویی ابائی نداری ؟ و امیرالمومنین در پاسخ فرمودند : سخنی با تو نگفتم مگر بر اساس اندیشه ها و معلومات خود .
و یا طبق نقل دیگری امیرالمومنین خطاب به دومی فرمودند : ای مغرور ! همانا تو را می بینم که در دنیا به واسطه جراحت و ضربتی که از عبدی که تو از روی ظلم و جور بر او حکم می رانی کشته می شوی و این توفیقی است که خداوند نصیب او می گرداند .
و نکته جالب این است که عمر بعد از آنکه بدست ابولولو مضروب گردید و در بستر افتاد با توجه به هشدار فوق که قبلا از امیرالمومنین صادر شده بود
چندین بار ابن خطاب به امیرالمومنین گفت : یا علی ! آیا سزاوار بود که این کار با اطلاع و آگاهی توصورت پذیرد ؟
لذا از روایاتی نظیر متون فوق استفاده می گردد که حضرت به نحوی از این اقدام با خبر بوده اند و آن را برای جناب ابولولو توفیقی از سوی خدا شمرده و باعث متنعم گردیدن به بهشت خداوند می داند .
نامه حضرت ابولولو به عمربن خطاب :
کیاست و زیرکی حضرت ابولولو در اقدام خود به حدی بود که او مدتی قبل از مضروب نمودن عمر ضمن نامه ای به عمر به شکل سر پوشیده
و بدون آنکه عمر غرض او را بفهمد حکم و سزای کسی را که نسبت به مولا و آقای خود جسارت و همسر او را مورد هتک و آزار و اذیت
و فرزند او را به قتل برساند ، سوال نمود و اقدام آینده خود را مستند به حکم خود او ساخت . به متن زیر توجه کنید :
ابولولو به عمر نامه نوشت که جزای کسی که عصیان مولایش را نماید و ملک مولایش را غصب کند و همسر مولایش را مورد ضرب و شتم قرار دهد چیست ؟
عمر نیز در پاسخ مکتوب داشت : بدرستیکه قتل چنین کسی واجب است . فلذا هنگامیکه ابولولو خود را به عمر رسانید تا او را به هلاکت برساند با
استناد به مکتوبه او خطاب به او کرد و فرمود : چرا عصیان مولایت امیرالمومنین را نمودی ؟ چرا همسر او فاطمه را مورد ظلم خویش قرار دادی و فرزندش را سقط نمودی ؟
آنگاه در حالیکه او را لعن می نمود ، ضربه های پی در پی بر او وارد میکرد .
روز واقعه :
سرانجام حضرت ابولولو هنر و حرفه آهنگری خود را به خدمت گرفت و خنجری دو سر که قبضه آن در وسط قرار داشت ، تهیه نمود . تا اینکه بنابر قول صحیح و مشهور در نزد شیعه
در سحرگاه روز دوشنبه 9 ربیع الاول سال 23 هجری در حالیکه عمربن خطاب تازیانه بدست در حال امر کردن نماز گزاران بود که صفوف خود را منظم نمایند ، خود را به وی رسانده
و با سه ضربه کاری شکم خلیفه را تا خاصره او شکافت و در حالیکه عده ای از نزدیکان و اطرافیان عمربن خطاب قصد دستگیری و حمله به او را داشتند با زخمی کردن 13 نفر دیگر از آنان
از محل حادثه گریخت . و عمر بعد از آنکه 3 روز در بستر افتاده بود در سن 60 سالگی به سوی جهنم بال گشایید و از دنیا رفت .
سرانجام حضرت ابولولو
بعد از گریختن جناب ابولولو از مکان وقوع واقعه در مسیر راه خود را به امیرالمومنین رسانیده و به محض مواجهه با حضرت که بر درب منزل نشسته بود ، این مطلب را
میتوان استنباط نمود که علت انتظارر امیرالمومنین در آستانه منزل این بوده است که حضرت ظاهرا منتظر بازگشت ابولولو بوده اند .
و این بدان معنی است که حضرت در جریان امر قرار داشته اند و منتظر شنیدن خبر موفقیت آمیز او بوده اند . خبر اقدام خود را به حضرت می رساند و عرض می کند "
مولای من ! شکم آن شخص را پاره کردم . یعنی در حقیقت اشاره به همان نفرین حضرت زهرا می نماید که از خداوند خواسته بود که شکم عمر را پاره کند .
و حضرت با شنیدن این خبر به یاد مصائب بی بی دو عالم حضرت زهرا افتادند و ضمن بکاء و گریه شدیدی فرمودند :
ای کاش امروز دختر رسول خدا زنده می بودند و این خبر را می شنیدند .
و حضرت بعد از آن به قدرت و اعجاز خود نامه ای برای قاضی کاشان مبتنی بر پناه دادن و تکریم وی و تزویج دختر خود به او ، آن جناب را بر مرکب مخصوص خود بنام دلدل نشاندند
و او را به سرزمین شیعه نشین کاشان فرستادند .
و سپس امیرالمومنین که از تعقیب ماموران حکومت با خبر بودند ، از آن مکان قبلی که نشسته بودند برخاستند و جای دیگر نشستند و چون ماموران که در تعقیب جناب ابولولو بودن با حضرت مواجه شدند
و از حضرت جویای ابولولو شدند که آیا او را ندیده اید ؟ و حضرت با فرمودن جمله ای به حقیقت آنان را گمراه نمودند و فرمودند :
مادامی که در این مکان بوده ام او را ندیده ام .
حضور ابولولو در کاشان و اقامت وی تا پایان حیات مبارکشان
و اما درباره دوران اقامت و مدت زمان زندگی جناب ابولولو در شهر کاشان و سال وفات او و اینکه آیا او از فرزندان و یا نسلی منسوب به او باقی مانده است ؟ گرچه بعضی از اهالی آن منطقه به لقب ها و اسامی چون :
لو ء لو ء یی ، شجاع الدینی و از این قبیل نامها منسوب می باشند اما اطلاع دقیقی در این زمینه برای ما یافت نگردید.
لکن با توجه به مطلبی که قبلا ذکر گردید که امیرالمومنین او را برای ادامه حیات و تشکیل زندگی به آن دیار فرستاد و در این خصوص به قاضی شهر کاشان توصیه و سفارشاتی فرمود و
نیز با استفاده از متن زیر استفاده می گردد که وی با وجود پیگرد ها و تعقیب دستگاه حکومت آن زمان ، اما به اراده الهی تا پایان حیات خویش در این خطه از سرزمین شیعه نشین
و محب اهل بیت که حتی یک روز سابقه کفر و بت پرستی و سنی گری نداشته می زیسته است . و سرانجام بنابر قول صحیح در کنار شیعیان کاشان جان به جان آفرین
تسلیم کرد و در مکان فعلی مدفون گردیده است . در این خصوص به متن زیر توجه نمایید :
در کتاب مجالس المومنین گویند : اهل کاشان را عقیده آن است که فیروز بعد از قتل عمر به کاشان آمده و ار خوف اعداء پنهان گشته ، اهالی کاشان نیز به واسطه علاقه به خاندان رسالت

تعظیم و تکریمش کرده تا آنکه در آنجا وفات یافته و در خارج شهر مدفون گردیده است .





نوع مطلب :
برچسب ها : کشنده عمر، عمر، عمر لعنت الله، عمر بن الخطاب، عمر بن الخطاب لعنت الله علیع، ابولولو، حضرت ابولولو، ابو، عید، عید الزهرا،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی
احمد بن حنبل از ابن عباس روایت مى کند درباره مرگ رقیه دختر پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - و گریستن زنها بر وى گفت : عمر آنها را با تازیانه خود مى زد!
پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله – فرمود:  بگذار گریه کنند.

سپس ‍ خود پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در نزد قبر نشست ، حضرت فاطمه - علیها السّلام - هم پهلوى پدر نشسته بود و گریه مى کرد. پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - با گوشه لباسش ، اشک فاطمه زهرا - علیها السّلام - را از روى لطف و ترحم ، پاک مى کرد. (۱)

ابن ابى الحدید نقل مى کند که : روزى عمر در عصر خلافتش ، از خانه اى صداى گریه اى شنید، پس وارد خانه شد و با تازیانه اش (دُرّه ) به زدن آنها پرداخت تا به زن نوحه خوان رسید، چنان او را مضروب ساخت که مقنعه
 از سرش افتاد، آنگاه به غلامش گفت : تو بزن ! واى بر تو! بزن که نوحه خوان است و احترام ندارد!! (۲)

همچنین انس بن مالک در حدیث صحیحى که بخارى نقل مى کند، مى گوید: بر آن حضرت وارد شدیم و دیدیم که فرزندش ‍ ابراهیم جان مى دهد و پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - اشک مى ریزد.
عبدالرحمن بن عوف گفت : یا رسول اللّه ! شما هم گریه مى کنید؟
حضرت فرمود: اى پسر عوف ! گریستن ، نشانه عاطفه وترحم است . بار دیگر گریست ، عبدالرحمن بن عوف نیز سخن خود را تکرار کرد. حضرت فرمود: چشم ، اشکبار است و دل ، اندوهناک ، و جز آنچه موجب خشنودى خداست نمى گوییم . ای ابراهیم ! ما در فراق تو غمگین هستیم. (۳)

ولی نظر عمر این بود که نباید بر مردگان گریست ! هر چند وى مهم و بزرگ باشد! بلکه گریه کننده را با عصا و سنگ مى زد و خاک بر وى مى پاشید  ! او این کار را در زمان پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - انجام مى داد و در تمام دوران زندگیش آن را ادامه داد!! (۴)



(۱) مسند أحمد ج 1 / 335 ط 1، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى ج 3 / 894، سنن البیهقى ج 4 / 70، الغدیر ج 6 / 159، الطبقات لابن سعد ج 8 / 37.

(۲)  شرح نهج البلاغه ابن أبى الحدید ج3 ص 111 . السنن الکبرى للبیهقی ج 4 / 70، مسند أحمد ج 2 / 408، الغدیر ج 6 / 160.

(۳) صحیح البخاری ک الجنائز باب قول النبی انا بک لمحزونون، وسائل الشیعة ج 2 / 921 ب 87 من أبواب جواز البکاءک الطهارة ح 3 و 4 و 8، سنن أبى داود ج 3 / 58، سنن ابن ماجة ج 1 / 482، الغدیر ج 6 / 164، الطبقات الکبرى لابن سعد ج 1 / 137 و 138 و 139 و 140 و 142 و 143 و 144، ذخائر العقبى ص 153 و 155، دعوة الحسینیة ص 50 و 51.

(۴) صحیح بخاری در آخر باب البکاء عند المریض ص 255 من ج 1 ، شرح نهج البلاغة ابن أبى الحدید ج 12 / 68، الغدیر للامینی ج 6 / 160، السنن الکبرى للبیهقی ج 4 / 70، المستدرک لحاکم ج 1 / 181 وج 3 / 191، سنن ابن ماجة ج 1 / 181، مسند أحمد ج 3 / 333 وج 1 / 237 و 335، عمدة القارى ج 4 / 87، مسند الطیالسی ص 351، الاستیعاب بهامش الاصابة ترجمة عثمان بن مظعون ج 2 / 482، مجمع الزوائد ج 3 / 17، الطبقات لابن سعد ج 8 / 37.



نوع مطلب : مقالات، حقایق ناگفته در مودر دومی ملعون(لعنت الله علیه)، 
برچسب ها : عمر، عمر بن، عمر بن الخطاب، کتک، کتک زدن، توسط عمر، کتک زدن مردم توسط عمر،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی
اهانت عمربن الخطاب به ساحت مقدس رسول الله (ص)

واقعه ۲۸ صفر سال ۱۱ هجری یکی از ایام سخت برای مسلمین به شمارمی آید روزی که روح بزرگ بهترین مخلوقات٬اشرف انبیاءالهی٬ مهربانترین و رئوفترین انسان روی زمین٬کوس سفر زد و داغ بزرگی بر دل مؤمنین گذاشت.اما اتفاقی که این مصیبت را سنگین تر می کرد و داغ دل را شعله ورتر می ساخت٬ اهانت به رسول الله(ص) بود در حال وفات! بله اهانت به رسولی که جز مهربانی و عطوفت کسی از او چیزی ندیده بود پیامبری که در روز فتح مکه به همه امان داد٬مسلمین را از تعرض به مشرکین و معاندین بر حذر داشت٬حتی به ام المفاسد٬چرثومه شرارت و نکبت و سیاهی٬ابوسفیان امان داد٬مشرکینی که تا چند صباح پیش به او دشنام می دادند٬او را سنگ باران میکردند٬خاک و مزبله بر سر مبارکش می ریختند و هزاران جنایت دیگر....از همه گذشت کرد و همه را مورد عفو و رحمت خود قرار داد. چرا که به فرموده ایشان:

انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق

هتک حرمت به پیامبری که طبق آیه شریفه :

وما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی از روی هوی و لغو سخن نمی گوید بلکه هر آنچه می گوید وحی است که از جانب خداوند نازل گشته است

پیغمبری که خداوند امر فرموده به اطاعت از ایشان:

وما آتیکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا (حشر/۷)

آنچه رسول حق دستور داده انجام دهید و از آنچه نهی کرده وا گذارید

اما داستان چه بود؟

در آن روز سخت (۲۸ صفرسال۱۱هــ) در زمانی که خورشید و جود پیامبرعظیم الشأن اسلام (ص) در حال غروب بود٬جمعیتی از صحابه و اهل بیت ایشان کنار بستر رسول الله(ص) حلقه زده بودند.رسول الله (ص) سه مرتبه امر فرمود که :

ایتونی بدوات و بیاض لاکتب لکم کتابا لن تضلوا بعدی ابدا

دوات و سفیدی (کاغذ) برای من بیاورید تا برای شما مطلبی بنویسم که بعد از من برای همیشه از گمراه شدن مانع شود .

در هر دو مرتبه اول عمر بن الخطاب با وقاحت مجلس را به هم زد که بعدا توضیحش می آید اما برای بار سوم که رسول الله(ص) امر فرمودند که دوات و کاغذ بیاورند عمر بن الخطاب لب به سخن گشود که ای کاش در آن روز او لال بود و این جسارت را به رسول الله(ص) نمی کرد،

فقال عمربن الخطاب دعوا الرجل فانه لیهجر! حسبنا کتاب الله

عمر گفت: این مرد! را واگذارید او هذیان می گوید!!!!

طبق اخبار اهل سنت مانند امام محمد غزالی در مقاله چهارم سرالعالمین٬سبط ابن جوزی در صفحه۳۶تذکره٬ بخاری در ص۱۱۸ جلد دوم صحیح و مسلم در صحیح خود در آخر کتاب وصیت٬ به انحاء مختلف این اهانت را به عمربن الخطاب نسبت داده اند٬شخصی که خواب پریشان خلافت را در سر می پرورانید و عاقبت به کمک یار باوفایش ابوبکر بن ابی قحافه به این مسند رسید! اصحاب حاظر در مجلس دو دسته شدند٬ عده ای بیچاره به کمک عمربن الخطاب آمدند و عده ای هم به مخالفت با آن در محضر شخصی که عین ادب و آرامش بود و احدی ندیده بود ایشان با صدای بلند کسی را مورد خطاب قرار دهد....

زنان در پشت پرده گفتند: امر پیامبر را اجابت کنید و قلم و کاغذ مهیا کنید عمربن الخطاب با تندی گفت: ساکت شوید! شما مانند زنانی هستید که اطراف یوسف را گرفته بودند و به او چشم طمع داشتند شماها اگر پیامبر مریض شود٬ چشمان خود را می فشارید و اشک میریزید و اگر صحت یابد٬گریبانش را می گیرید و خرجی می خواهید!

پیامبر با شنیدن این سخنان فرمود: زنان از شما بهترند (الطبقات الکبری-ج۲/ص۲۴۴) ابن عباس میگوید: عمربن الخطاب با سر و صدای بسیار گفت: این همه شهر باقی مانده و فتح نشده است اینها باید فتح شود! نیازی به وصیت نیست که حضرت رسول(ص) وقتی مشاهده کردند سه بار امر ایشان توسط عمربن الخطاب بر زمین مانده فرمودند:

قوموا عنی و لا ینبغی عندی التنازع برخیزید از پیش من بروید سزاوار نیست نزد من جنگ و نزاع کنید.

زمانی که رسول الله(ص) جماعت را متفرق ساختند٬ خبر رسید که ایشان رحلت کردند. نقل شده که ابن عباس بعد از رحلت رسول الله(ص) در حالتی که اشک می ریخت باخود می گفت:

یوم الخمیس و ما یوم الخمیس----پنج شنبه و چه روزی بود پنچشنبه

از او سؤال می نمودند علت این حالت چیست؟

می گفت: در روز پنج شنبه زمانی که حضرت قلم و دوات طلبید٬عمر با جسارت تمام گفت :این مرد هذیان میگوید!

همه میدانند که تمام احکام الهی نازل شده بود٬ هیچ چیزی باقی نمانده بود که بیان شود٬ چرا که آیه اتمام نعمت نازل شده بود (ایه۵-مائده):

الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا

چه چیزی می ماند که رسول الله (ص) اینقدر اصرار بر آن دارند؟ به اذعان همه این امر به جز ولایت بعد خود نبوده٬ حضرت (ص) خواستند حجت را با نوشتن وصیت تمام کنند و آن فرمایشاتی که از جانب حضرت حق در مورد ولایت علی بن ابیطالب(ع) می فرمودند را مجدد تصدیق و تاکیدکنند. واقعا جای بسی تعجب است که عمر بن الخطاب این آیات را نشنیده باشد!

اطیعوا الله و اطیعوا الرسول....... ویا ما آتیکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا

که این طور گستاخانه می گوید این مرد (هذا الرجل)مگر خداوند متعال نفرموده:

ما کان محمدا ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین (احزاب/۴۰) محمد (ص) پدر هیچ یک از مردان شما نیست و لکن رسول الله و خاتم انبیاءاست

کنایه است به اینکه همیشه باید با احترام و ادب از ایشان یاد کرد نه اینکه به قول عمر گفت این مرد! مگر نه این است که خداوند متعال در سوره حجرات آیه 2 می فرماید:

لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی

چرا عمر به خود اجازه داد در محضر ایشان صدای خود را بلند کند؟

چرا عمر بن الخطاب زنان اطراف پیامبر را به زنان اطراف یوسف نبی (ع)تشبیه کرد؟

مگر نه زنان اطراف یوسف به قصد هوی و هوس گرد او جمع شدند و قصد گناه داشتن؟ مگر نه زنان اطراف یوسف همه نا محرم بودند و به او طمع بسته بودند؟آنان برای زنا آمده بودند، و یوسف از آنان بیزار بود در حدیکه فرمود: زندان را محبوبتر از کنار شما بودن می دانم! آن زنان همه از اشراف بودند که بویی از تقوی نبرده بودند و حال اینکه اطراف رسول الله(ص) حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) و زنان پیامبر بودند و حتی عایشه و حفصه!

چرا عمر بن الخطاب در مرتبه دوم که حضرت رسول الله(ص) طلب کاغذ و دوات کردند؛ میگوید: بیماری بر پیامبر چیره شده و نمی داند چه می گوید! یعنی بیماری پیامبر را چنان شدید دیده که به سبب آن نعوذابالله عقل و فهم نبوت و پیامبری حضرت را زایل کرده؟در حالیکه پیامبر تاکید می فرمایند: هرچه می گویم چه در حال خشنودی و چه در حال غضب،چه در حال سلامتی و چه در حال مریضی؛جز حق و حقیقت و کلام وحی، سخنی از دهان من خارج نمی شود.

چرا عمربن الخطاب در مقابل نص صریح رسول الله(ص) که امر به آوردن دوات و کاغذ٬ اجتهاد کرده و آن سخنان سخیف را بر زبان راند و گفت: حسبنا کتاب الله...اگر امر پیامبر مولوی باشد ترک واجب کرده و به حرام کشیده شده و چون در محضر رسول الله (ص) بوده کافر شده٬ بر فرض اینکه امر مولوی نبوده و ارشادی بوده٬ باز هم مرتکب گناه شده٬ استدلال آوردن در مقابل فرمان رسول الله(ص) مبنی بر اینکه قرآن ما را کافی است به معنای مقابله و مخالفت صریح با رسول الله(ص) است.برای کسی که در حال احتضار ومرگ است آماده کردن ابزار وصیت٬ حداقل احترامی است که برای او قائل می شوند و لو اینکه آن شخص هم پیامبر الهی نباشد!

عمر بن الخطاب به پیامبر خطاب کرد که هذیان می گوید! این بزرگترین کفر و توهین و الحاد نسبت به پیامبر است و با این سخن معلوم است که حتی این ظاهر نمای به اصطلاح صحابی٬سر سوزنی ایمان به رسالت و نبوت و بعثت و پیامبری حضرت نداشته. چنانچه علماء منصف و متفکر خالی از تعصب اهل سنت نظیر قاضی عیاض شافعی در کتاب شفاء٬ و کرمانی در شرح صحیح بخاری٬ و همچنین نووی در شرح صحیح مسلم نوشته اند: که گوینده این کلام هر که بوده اصلا ایمان به رسول الله(ص) نداشته و از معرفت کامل بمقام و مرتبه آن حضرت عاجز بوده. چرا عمربن الخطاب با این سرپیچی٬کلام حضرت(ص) را زیر پا گذاشت که فرمود(ص): ایتونی بدوات و بیاض لاکتی لکم کتابا لن تظلوا ابدا---قلم و کاغذی بیاورید تا مطلبی بنویسم که تا ابد منحرف نشوید.

عمر بن الخطاب با تمرد از فرمان حضرت(ص) بزرگترین ضربه را به هدایت بشری وارد کرد. عمربن الخطاب٬ فهم و عقل خود را از فهم و درک و شعور نبوت رسول خدا (ص) بالاتر دانسته و به گفته خود عمل کرده و از اجرای دستور پیامبر سرباز زد٬عمر بارها می گفت:"لولا علی لهلک العمر----اگر علی(ع) نبود عمر هلاک میشد" حال این عمر علم خود را از علم علی بن ابیطالب(ع) کمتر می داند٬ درحالیکه طبق فرمایش رسول الله (ص):"انا مدینة العلم و علی بابها" چه شد که در آن زمان علم خود را بیشتر از علم نبوی دانست؟ واقعا جای تأسف است که عمر بن الخطاب با یک استدلال بچه گانه و گفتن حسبنا کتاب الله--قرآن برای ما کافیست به گمان خود خدمت کرده! و حال اینکه این سخن سخیف مانند این است که بگوییم چون کتاب های پزشکی و مهندسی موجود است دیگر نیازی به مهندس و دکتر نیست! واقعا استدلالی سخیف و غیر قابل قبول برای هر عقل بی آلایش است.


چرا عمربن الخطاب با هتاکی تمام می گوید این مرد(هذا الرجل) هذیان می گوید! چرا نمی گوید پیامبر هذیان می گوید؟ با این سخن مغرضانه پیداست که عمر بن الخطاب پیامبر(ص) را حتی در حد یک انسان معمولی و حتی کمتر از یک انسان معمولی و سالم می پنداشته است! نسبت هذیان گویی دادن به یک فرد ذی عقل و شعور توهین محسوب می شود٬ حال اگر این توهین به کسی باشد که مبعوث پروردگار و اشرف مخلوقات در کل کائنات به حساب می آید! در روایت دیگری آمده٬بعد از این سخنان سخیف عمر بن الخطاب٬ اصحاب به رسول الله(ص) عرض کردند کاغذ و قلم بیاوریم؟حضرت در جواب فرمودند: بعد از این سخن دیگر نیازی نیست!

حال قضاوت با شماست که چه حکمی به عمر بن الخطاب می کنید...

شراب خواری ابوبکر بن ابی قحافه و عمربن الخطاب به همراه عده ای دیگر!

ابن حجر در صفحه۳۰ ٬جلد دهم کتاب فتح الباری خود می نویسد که: ابو طلحه زید بن سهل در منزل خود مجلس عیش و نوشی راه انداخت و ده تن را به آن مجلس دعوت کرد که همگی شراب نوشیدند و ابوبکر بن ابی قحافه اشعاری در مرثیه کفار مرشکین و کشته شدگان کفار در جنگ بدر سرود! آن ده نفر عبارتند از :ابوبکربن ابی قحافه٬عمربن الخطاب٬ابو عبیده جراح٬ابی بن کعب٬سهل بن بیضاء٬ ابو ایوب انصاری٬ ابو طلحه(صاحب خانه و دعوت کننده)٬ابو دجانه سماک بن فرشه٬ ابوبکربن شغوب و انس ابن مالک

انس بن مالک که در آن زمان ۱۸ ساله بود و ساقی مجلس! که بیهقی در صفحه ۲۹ جلد ۸ سنن خود از انس بن مالک نقل می کند که:من در آن روز از همه کوچکتر بودم و ساقی مجلس!!!

و یا اینکه عمر بن خطاب در روز جنگ احد٬ زمانی که شایعه شهادت رسول الله(ص) در بین جمعیت پراکنده شد گفت: محمد کشته شده٬به دین قبلی خود باز گردید! زمانی که امیرالمؤمنین او را مذمت می کند٬ عمر می گوید این کلام را ابوبکرگفت!!!!

منابعی که از کتب اهل سنت راجع به شراب خواری دو خلیفه خود آورده اند:

۱-کتاب صحیح بخاری در تفسیر آیه خمر در سوره مائده

۲-صحیح مسلم در قسمت اشربه باب تحریم الخمر

۳-مسند حنبل جلد سوم ص۱۸۱و۲۲۷

۴-ابن کثیر در جلد دوم تفسیر خود ص۹۳و۹۴

۵-جلال الدین سیوطی در جلد دوم درالمنثور ص۳۲۱

۶-تفسیر طبری جلد۷.ص۲۴

حال شما قضاوت کنید.....





نوع مطلب :
برچسب ها : اهانت، اهانت به پیامبر، اهانت عمر، اهانت عمر به پیامبر، عمر بن الخطاب، پیامبر، قضاوت با شما،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی

کنیزان عمر بن الخطاب(لعنت الله علیه) و بد حجابی؟!


در این پست قصد دارم به مطلبی اشاره کنم که شاید کمتر شنیده باشید. آنهم وضعیت حجاب و برخورد جناب عمر بن خطاب با کنیزانش می باشد

بیهقی در ” السنن الکبری ” ج 2 ص 227 از قول انس بن مالک چنین می گوید :

کن اماء عمر رضی الله عنه یخدمننا کاشفات عن شعورهن تضطرب ثدیهن

کنیزکان عمر بن خطاب در حالی به ما خدمت می کردند که موهای ایشان پیدا بود و سینه های ایشان مضطرب 

این مطلب را آلبانی نیز نقل کرده است:

ثم روى من طریق حماد بن سلمة قالت : حدثنی ثمامة بن عبد الله بن أنس عن جده أنس بن مالك قال : ” كن إماء عمر رضی الله عنه یخدمننا كاشفات عن شعورهن ، تضطرب ثدیهن ” . قلت : وإسناده جید رجاله كلهم ثقات

إرواء الغلیل – محمد ناصر الألبانی – ج 6 – ص 204- المكتب الإسلامی

عمر رضی الله عنه یخدمن الضیفان كاشفات الرؤس مضطربات الثدی

سرخسی در ” المبسوط ” نیز چنین می گوید :

حدیث انس رضی الله عنه : کن جواری عمر رضی الله عنه یخدمن الضیفان کاشفات الروءس مضطربات الثدی

در حدیث انس آمده است : کنیزکان عمر بن خطاب در حالی به مهمانان خدمت می کردند که موهای سرشان معلوم و سینه هایشان مضطرب بود

المبسوط – السرخسی – ج 9 – ص 12- دار المعرفة

جالب اینجاست این ماجرا هنوز از این بدتر هم میشه:

ثابت است وقتی عمر بن خطاب کنیزکی را دید که موهایش را پوشانده بود گفت : (موهایت را کشف کن) حجاب از سرت بردار و خودت را شبیه زنان آزاد نکن. و سپس او را با شلاق زد .صحیح است و این روایت را ابن ابی شیبه در المنصف آورده است . …..

از انس بن مالک روایت شده است : بر عمر بن خطاب وارد شدم ، کنیزکی در آنجا بود که در نزد برخی از مهاجرین و انصار شناخته شده بود و بر روی موهایش حجابی بود . پس عمر از او سوال کرد : آزاد شدی ؟ کنیز جواب داد : خیر . عمر گفت : پس چرا جلباب ( چادر ) به سر کردی ؟ آن را از سرت بردار زیرا که چادر برای زنان مومن آزاد است . پس کنیز خودداری کرد . عمر شلاق را برداشت و آنقدر بر سر کنیز زد تا چادر را از سرش انداخت . ( آلبانی ) میگویم : سند این روایت بر اساس شروط مسلم صحیح است

…. فقام إلیها بالدرة ، فضرب بها رأسها حتى ألقته عن رأسها ” . قلت : وهذا سند صحیح على شرط مسلم .

إرواء الغلیل – محمد ناصر الألبانی – ج 6 – ص 204- المكتب الإسلامی

كنز العمال – المتقی الهندی – ج 9 – ص 199- مؤسسة الرسالة

نصب الرایة – الزیلعی – ج 1 – ص 414- دار الحدیث

حال چند سوال دارم از خدمت عزیزان اهل سنت:

الف: در ابتدا یه توصیه اخلاقی بکنم. لطفا یهویی نگید. این روایت ضعیفه و دروغه. آخه سخن جناب البانی در تایید این روایت رو آوردم و اگر بگویید روایت ضعیفه بهم بر میخوره

ب: مگر در قران کریم امر به حجاب نشده است؟ از کی تا حالا بین افراد فرق بوده است در رعایت حجاب؟ که مثلا انسان های آزاد حجاب رعایت کنند. ولی غیر آزاد رعایت نکند؟

ج: اشاعه فحشاء حکمش چیست؟ کنیز را با اون وضعیت بفرستی برای پذیرایی. بعد دوستانی هم که میومدن دید میزدن که قشنگ همه چیز دستشون بوده که سینه های کنیزکان مضطرب بوده است. احتمالا قران رو مطالعه نکرده بودن که خدا امر به بستن چشمها در برابر نامحرم می کند

د: ادعای اهل سنت این است که عمر بن خطاب ایران را اسلامی کرده است. کنیزان عمر بن خطاب از دو حالت خارج نیستند. الف: مسلمان بودند- ب: کافر بودند… اگر مسلمان بوده است پس چرا عمر بن خطاب به زور آنها را مجبور می کرده است که کشف حجاب کنند؟ اگر مسلمان نبودند پس این عمر بن خطاب که ایران را اسلامی کرده واقعا. چطور نتونسته دو تا کنیزش رو مسلمان کند؟

ی: اشخاص برای ظلم به یک حیوان در قیامت باید پاسخگو باشند. ولی به ناحق زدن یک انسان و کنیز هیچ جزایی ندارد؟ کجای اسلام این مطلب آمده است؟

در انتها: مگر خود دوستان اهل سنت نمی گویند بحث حجاب از موافقات و درخواستهای عمر بن خطاب بوده است که خدا تاییدش کرد؟ چطوری یه جا عمر به حجاب امر میکنه و خدا تایید میکنه یه بار به بی حجابی امر میکنه؟ این تعارض رو چطوری برطرف کنیم؟






نوع مطلب :
برچسب ها : بد حجابی، عمر، عمر بن الخطاب، لعنت، لعنت الله علیه، کنیز، کنیزان عمر، بد حجاب،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی
جمعه 13 خرداد 1390 :: نویسنده : مجنون علی
خودتون ببینید

[http://www.aparat.com/v/f78a3fbff320d57c670af3fcdafebc7e14438]





نوع مطلب : حقایق ناگفته در مودر دومی ملعون(لعنت الله علیه)، 
برچسب ها : عمر، عمر بن الخطاب، بر عمر لعنت، قرآن، قرآن خواندن عمر،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجنون علی
مرحوم آیت الله سید هاشم بحرانی رحمه الله در کتاب مدینة المعاجز می نویسد:

درباره جریان قتل فلانی (عمر) از ابن عباس و کعب الاحبار در حدیثی طولانی آمده است که عبدالله فرزند فلانی (عمر) گفت: چون زمان مرگ پدرم فرار رسید گاهی از هوش می رفت و دوباره به هوش می آمد تا اینکه یکبار که به هوش آمد مرا صدا کرد و گفت: فرزندم! قبل از اینکه بمیرم علی بن ابیطالب علیه السلام را بر بالینم حاضر کن.

گفتم: تو را با علی بن ابیطالب چه کار؟ و حال آنکه برای بعد از خود شورا تشکیل داده ای و او را هم یکی از آنها قرار داده ای ؟

پدرم گفت: فرزندم! از رسول خدا صلی الله علیه و اله شنیدم که می گفت: در آتش دوزخ تابوتی است که در آن 12 نفر از اصحاب من در آن خواهند بود و آنگاه رو به اولی (ابوبکر) کرد و گفت: از آن بترس که اولین آنها باشی! سپس رو به معاذ بن جبل کرد و فرمود: بپرهیز از آنکه دومین آنان باشی! سپس رو به من کرد و فرمود: بترس از آنکه سومین آنها باشی !

فرزندم! لحظاتی قبل از هوش رفتم و در همان حال تابوتی را مشاهده کردم که در آن اولی (ابوبکر) و معاذ بن  جبل بودند و من هم سومین آنها بودم.

عبدالله می گوید: به سراغ علی بن ابیطالب علیه السلام رفته و گفتم: ای پسر عموی رسول خدا ص پدرم تو را برای امری که او را نگران ساخته فراخوانده. پس او به همراه من آمد و چون بر بالین پدرم حاضر شد پدرم به او گفت: ای پسر عموی رسول خدا! آیا قصد نداری مرا عفو نموده و از سوی خود و از جانب همسرت فاطمه سلام الله علیها مرا حلال نمایی؟ و من نیز در عوض خلافت را به تو تسلیم نمایم؟

علی علیه السلام به او گفت: آری! اما به شرط اینکه مهاجر و انصار را جمع نمایی و حقی که از من غصب کردی را به صاحبش برگردانی و آنچه را که بین تو و بین دوستت (اولی) از عهدی که بین ما بود را بیان کنی و به حق ما اعتراف نمایی! در آن صورت تو را حلال کرده و نیز از جانب دختر عمویم فاطمه سلام الله علیها ضامن حلالیت وی می شوم.

عبدالله می گوید: پدرم چون این سخن را شنید رویش را به دیوار کرد و گفت: ای امیرالمومنین! نار و آتش را بر ننگ و عار ترجیح می دهم !!!

از این رو علی علیه السلام هم برخاست و از نزد پدرم خارج شد.

عبدالله به پدرش گفت: پدر! او به انصاف با تو برخورد کرد. او به فرزندش گفت: فرزندم او می خواهد اولی را از قبر بیرون کشیده و او را و پدرت را به آتش کشد و قریش را از دوستداران و پیروان علی بن ابیطالب قرار دهد نه به خدا قسم این شدنی نیست.

می گوید: سپس علی علیه السلام به عبدالله گفت: ای فرزند عمر! تو را به خدا قسم می دهم پدرت بعد از خارج شدن من چه گفت؟ عبدالله گفت: به خدا قسم چیزی نگفت فقط گفت: اگر مردم با مرد کم موی جلوی پیشانی  بنی هاشم (امام علی علیه السلام) بیعت کنند آنها را بر مسیر نورانی و اقامه کتاب خدا و سنت پیامبر رهنمون خواهد گشت.

سپس فرمود: ای فرزند عمر تو چه پاسخی دادی ؟

گفت: من به او گفتم: پدرم! چه چیز مانع می شود که او را جانشین و خلیفه بعد از خود سازی؟

حضرت فرمود: پدرت چه پاسخ داد؟ گفت: چیزی گفت که نمی توانم بازگو نمایم. حضرت فرمود: پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله من را به آنچه که بین تو پدرت رد و بدل شده با خبر ساخت. عبدالله گفت: پیامبر از چه چیز تو را با خبر ساخت؟ حضرت فرمود: مطلبی را پیامبر ص در حیاتش شبی که پدرت را در خواب دیدم که مرده است با خبر ساخت و کسی که پیامبر ص را در خواب ببیند مانند آن است که در بیداری ملاقات کرده باشد. ای فرزند ثانی! آیا گر آن را برای تو بازگو کنم تصدیق می کنی؟ عبدالله گفت: یا تصدیق می کنم و یا سکوت اختیار می کنم.

حضرت فرمود: پدرت بعد از آنکه من از نزد او خارج شدم در جواب تو که از او سوال کردی چه چیز مانع می شود که او را بعد از خود جانشین خود نسازی گفت: به خاطر آن صحیفه و پیمان نامه ای که آن را در بین خود (مربوط به نقشه قتل پیامبر ص در شب عقبه) و در خانه کعبه در حجة الوداع نوشته و امضاء نموده ایم.

پس از این فرموده حضرت, عبدالله سکوت کرد و گفت: از تو می خواهم که به حق رسو ل خدا ص دست از سرم برداری.

سلیم (راوی حدیث) می گوید: عبدالله را در آن مجلس دیدم در حالی که اشک در دیدگانش حلقه زده و گریه, او را دچار تنگی نفس کرده بود. سپس پدرش بعد از ساعتی نالی ای زد و مرد.


(مدینة المعاجز ج2ص95, فصل الخطاب فی تاریخ قتل عمر بن خطاب ص85, حدیقة الشیعه نوشته مقدس اردبیلی در فصل مطاعن عمر)



با تشکر از پایگاه اطلاع رسانی برائت





نوع مطلب : مقالات، حقایق ناگفته در مودر دومی ملعون(لعنت الله علیه)، 
برچسب ها : عمر بن الخطاب، عمر بن الخطاب لعنت الله علیه،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

عبادت بی ولایت حقه بازیست
اساس مسجدش بتخانه سازیست
چرا سنی نمیخواهد بداند
وضوی بی ولایت آب بازیست
یا علی
مدیر وبلاگ : مجنون علی
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
کدام مذهب ؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

Google PageRank Checker
فال حافظ
یا حیدر


http://zibasazweb.persiangig.com/9.9.JPG
ابزاروبلاگ