تبلیغات
هیئت امیرالمومنین علیه السلام - مطالب ابر معاویه
هیئت امیرالمومنین علیه السلام
مناظره با اهل سنت
سخن احمد بن حنبل در فضیلت معاویه بن ابوسفیان!!


در این مطلب به مقایسه و سخن جناب احمد بن حنبل نسبت به دو نفر از یک نسب یعنی بنی امیه اشاره کنم. یعنی معاویه بن ابوسفیان و عمر بن عبدالعزیز

از جناب احمد بن حنبل سوال شد که به نظر شما عمر بن عبدالعزیز بالاتر است یا معاویه که احمد بن حنبل چنین جواب داد

وسئل الإمام أحمد بن حنبل رضی الله عنه أیما أفضل معاویة أو عمر بن عبد العزیز ؟ فقال : لغبار لحق بأنف جواد معاویة بین یدی رسول الله خیرٌ من عمر بن عبد العزیز

شذارت الذهب ج۱ص
۶۵

ادامه متن در ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : احمد بن حنبل، فضیلت، معاویه، سخن، شیعه، سنی، مناظره،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی
علی بن ابیطالب چه کسانی را بعد از نماز لعن می کرد؟

در این مطلب به لعن کردن معاویه بن ابوسفیان، عمرو بن عاص و برخی افراد دیگر توسط علی بن ابیطالب اشاره می کنیم. امیدوارم در فضایی منطقی و بدور از تعصب مطالعه کنید

علی علیه السلام بعد از فارغ شدن از نماز صبح و مغرب چنین می فرمود:

«اللّهمّ العن معاویة، و عَمرواً، و أبا الأعور السلَمی، وحبیباً، وعبد الرحمن بن خالد، والضحّاک بن قیس، والولید» خداوندا! معاویه و عمرو و أبو الأعور سلَمى و حبیب و عبدالرحمن بن خالد و ضحّاک بن قیس و ولید را لعنت کن).

پس از آنکه این مطلب به گوش معاویه رسید او هم در قنوت على و ابن عبّاس و مالک اشتر و حسن و حسین را لعن و سب مى کرد

ادامه متن در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : معاویه، نفرین، علی، شیعه، سنی، لعن، بهشت،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : مجنون علی

معاویه امین خدا  ! ! !

در این مطلب قصد دارم به یکی از ادعای بزرگان اهل سنت پیرامون جناب معاویه بپردازم و در فضایی منطقی و مودبانه آنرا بررسی کنم. امیدوارم در فضایی منطقی و بدور از تعصب مطالعه کنید

ابن عساکر از قول واثله بن اسقع از قول رسول الله چنین نقل کرده است:

خداوند در مورد وحی به جرئیل و من و معاویه اعتماد کرد و ما را امین دانست و جا دارد معاویه به سبب فرامونی علمش و امین بودنش نزد پروردگار در شمار انبیاء باشد خداوند گناهان معاویه را بخشید او را از حساب معاف داشت و علم قرآن را به او آموخت و او را هدایتگر و هدایت شده قرار داد که به دست او مردم هدایت شدند

قال رسول الله ( صلى الله علیه وسلم ) إن الله ائتمن على وحیه جبریل وأنا ومعاویة وکاد أن یبعث معاویة نبیا من کثرة حلمه وائتمانه على کلام ربی فغفر لمعاویة ذنوبه ووفاه حسابه وعلمه کتابه وجعله هادیا مهدیا وهدى به

تاریخ مدینة دمشق – ابن عساکر – ج ۵۹ – ص ۷۴- دار الفکر

اجازه هست کمی با هم این مطلب رو بررسی کنیم؟

الف: امر معاویه به سب علی

مسلم نیشابوری در صحیح خود این روایت را نقل می‌کند :
۴۴۲۰ ،حَدَّثَنَا قُتَیْبَةُ بْنُ سَعِیدٍ وَمُحَمَّدُ بْنُ عَبَّادٍ وَتَقَارَبَا فِی اللَّفْظِ قَالَا حَدَّثَنَا حَاتِمٌ وَهُوَ ابْنُ إِسْمَعِیلَ عَنْ بُکَیْرِ بْنِ مِسْمَارٍ عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ أَمَرَ مُعَاوِیَةُ بْنُ أَبِی سُفْیَانَ سَعْدًا فَقَالَ مَا مَنَعَکَ أَنْ تَسُبَّ أَبَا التُّرَابِ فَقَالَ أَمَّا مَا ذَکَرْتُ ثَلَاثًا قَالَهُنَّ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَلَنْ أَسُبَّهُ لَأَنْ تَکُونَ لِی وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ حُمْرِ النَّعَمِ :
سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَقُولُ لَهُ خَلَّفَهُ فِی بَعْضِ مَغَازِیهِ فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ یَا رَسُولَ اللَّهِ خَلَّفْتَنِی مَعَ النِّسَاءِ وَالصِّبْیَانِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نُبُوَّةَ بَعْدِی وَسَمِعْتُهُ یَقُولُ یَوْمَ خَیْبَرَ لَأُعْطِیَنَّ الرَّایَةَ رَجُلًا یُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ قَالَ فَتَطَاوَلْنَا لَهَا فَقَالَ ادْعُوا
لِی عَلِیًّا فَأُتِیَ بِهِ أَرْمَدَ فَبَصَقَ فِی عَیْنِهِ وَدَفَعَ الرَّایَةَ إِلَیْهِ فَفَتَحَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ :
{ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ }
دَعَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ عَلِیًّا وَفَاطِمَةَ وَحَسَنًا وَحُسَیْنًا فَقَالَ اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِی .

عامر بن سعد بن ابى وقّاص ، از پدرش روایت کرده است که در یکى از روزها ، معاویة بن ابى سفیان به سعد دستور داد [تا به حضرت على بن ابیطالب علیه السّلام ناسزا بگوید! «سعد» از دستور او سرپیچى کرد ] .
معاویه ، از وى پرسید : به چه سبب على را آماج ناسزا و دشنامت قرار نمی دهی ؟ سعد گفت : بخاطر آن که سه فضیلت از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در شأن على علیه السّلام شنیده ام که با توجه به آن ها، هیچگاه به سبّ و دشنام آن حضرت ، اقدام نمى‏کنم و هر گاه یکى از آن ها براى من بود ، بهتر و ارزنده‏تر از شتران سرخ مو بود که در اختیار من باشد .
۱ . در کارزارى ، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، حضرت على علیه السّلام را به جانشینى خود ، در مدینه باقى گذاشت و حضرت على علیه السّلام به عرض رسانید : یا رسول الله ! مرا به خلافت بر زنان و کودکان گماشته ای ؟! رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در پاسخ او ، فرمود : آیا خرسند نیستى از این که جایگاه تو نسبت به من ، همانند جایگاه هارون ، به حضرت موسى علیه السّلام باشد ؛ با این تفاوت که پس از من پیغمبرى مبعوث نمى‏شود .
۲ . در جنگ خیبر ، از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم ، مى‏فرمود : پرچم اسلام را به دست کسى می‌دهم که خدا و رسول را دوست مى‏دارد و خدا و رسول هم ، او را دوست مى‏دارند ! از شنیدن این سخن همه ما در انتظار این که این فضیلت بزرگ نصب ما گردد ، سر از پا نمی شناختیم ، همان زمان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله على را به حضور طلبید . على علیه السّلام را در حالى به حضور حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله شرف یاب شد که به درد چشم دچار بود ، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آب دهان مبارک را بر چشم حضرت على علیه السّلام مالید ، دیدگانش شفا یافت و پرچم اسلام را که یادبود نصرت الهى بود ، به دست او سپرد و از برکت وجود حضرت على علیه السّلام ، فتح و پیروزى نصیب اسلام شد .
۳ . هنگامى که آیه مباهله ( فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ ؛ آل عمران / ۶۱ ) نازل شد ، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، حضرت على علیه السّلام و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام را به حضور طلبید و فرمود : بار پروردگارا ! اینان اهل بیت من هستند .

صحیح مسلم ، ج۷ ، ص۱۲۰ ، کتاب فضائل الصحابة ، باب من فضائل علی بن أبی طالب رضی الله عنه – دارالفکر

ب: پیرامون هدایت کردن امت توسط معاویه:

نامه معاویه به والیانش ( علی را سب کنید)

طبری مورخ بزرگ اهل سنت چنین نوشته است:

أن معاویة بن أبی سفیان لما ولى المغیرة بن شعبة الکوفة فی جمادى سنة ۴۱ دعاه فحمد الله وأثنى علیه ثم قال : … ولست تارکا إیصاءک بخصلة لا تتحم عن شتم على وذمه والترحم على عثمان والاستغفار له والعیب على أصحاب على والاقصاء لهم وترک الاستماع منهم … .

معاویه ، وقتی که در سال ۴۱ هـ مغیرة بن شعبه را والی کوفه قرار داد به وی دستور داد و گفت : یک مطلب را فراموش مکن و بر آن پافشاری کن و آن فحش و ناسزاگویی به علی (علیه السلام) است و در مقابل از عثمان به عظمت یاد کن و همیشه برای وی طلب آمرزش نما و از یاران علی (علیه السلام) بدگویی کن و آنان را تبعید نما و به سخنانشان گوش نکن .

تاریخ طبری‌ ،‌ ج۴ ، ص۱۸۸ باب سنه احدی و خمسین- موسسه العلمی للمطبوعات

این نمونه ایی از هدایت جامعه توسط جناب معاویه می باشد. درسته؟

ج: نمونه ایی از دعای پیامبر در حق معاویه

پیامبر در مکانی نشسته بودند. مردی شتر سوار از آنجا عبور کرد در حالی که پیش روی او شخصی شترش را هدایت می کرد و پشت سرش فرد سومی قرار داشت که شترش را به حرکت وا میداشت. رسول خدا فرمود: خداوند پیشرو، پشت سر و سوار را لعن کند.

این سه نفر:

پیشرو عبته بن ابوسفیان

پشت سر معاویه بن ابوسفیان

سواره ابوسفیان

بودند.

مجمع الزوائد – الهیثمی – ج ۱ – ص ۱۱۳- دار الکتب العلمیة

أن النبی صلى الله علیه وسلم کان جالسا فمر رجل على بعیر وبین یدیه قائد وخلفه سائق فقال لعن الله القائد والسائق والراکب . رواه البزار ورجالة ثقات

دوستان توجه کردید که این حدیث طبق نظر علمای اهل سنت هم از رجال ثقه بهره می برد.

مجمع الزوائد – الهیثمی – ج ۱ – ص ۱۱۳- دار الکتب العلمیة

عن المهاجر بن قنفذ قال رأى رسول الله صلى الله علیه وسلم ثلاثة على بعیر فقال الثالث ملعون . رواه الطبرانی فی الکبیر ورجاله ثقات

المعجم الکبیر – الطبرانی – ج ۲۰ – ص ۳۳۰- دار إحیاء التراث العربی

کنز العمال – المتقی الهندی – ج ۹ – ص ۶۶- موسسه الرساله

د: سخن پیامبر پیرامون سب کننده علی بن ابیطالب

حضرت رسول الله فرموده اند: هر کس علی را سب کند مانند این هست که مرا سب کند.

کنز العمال – المتقی الهندی – ج ۱۱ – ص ۵۷۳

ولا تسبوا علیا فإنه من سب علیا فقد سبنی ومن سبنی فقد سب الله

(( سب نکنید علی را هر که او را سب کند مرا سب کرده و هر که مرا سب کند خدا را سب کرده است))

کنز العمال – المتقی الهندی – ج ۱۱ – ص ۶۰۲

فیض القدیر شرح الجامع الصغیر – المناوی – ج ۶ – ص ۱۹۰

( من سب علیا ) بن أبی طالب ( فقد سبنی فقد سب الله ) ومن سب الله فهو أعظم الأشقیاء

(( هر کس علی بن ابیطالب را سب کند مرا سب کرده کسی که مرا سب کند خدا را سب کرده و کسی که خدا را سب کند بزرگترین اشقیاء هست))

فهرست منتجب الدین – منتجب الدین بن بابویه – ص ۳۵۲

تاریخ مدینة دمشق – ابن عساکر – ج ۱۴ – ص ۱۳۲

تاریخ مدینة دمشق – ابن عساکر – ج ۴۲ – ص ۲۶۶

در انتها:

بالاخره آخرش چی شد؟

معاویه راهنمای مردم به سمت خداست یا راهنمای مردم به سمت سب کردن علی بن ابیطالب و جنگ با علی بن ابیطالب؟

نظر شما چیست؟

آیا این روایت صحیح هست؟ یا این روایات از جعلیات در شان معاویه هست؟





نوع مطلب :
برچسب ها : معاویه، امین، خدا، دروغگو، سب فحش، ناسزا، امیرالمومنین، علی، شیعه، سنی،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی
فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم
یا علی مدد

اعتراف عمر به جنایات خویش در نامه ای به معاویه

 

 

علامه مجلسی(ره)در بحارالانوارمجلد30 صفحه287 رقم151 باسند مذکور ازابوحسین محمدبن هارون بن موسی التلعكبری ازپدرش ازابوعلی محمد بن همام ازجعفربن محمد بن مالک الفزاری از عبد الحمن بن سنان صیرفی از جعفربن علی حوار ازحسن بن مسکان از مفضل بن عمر جعفی ازجابر جعفی از سعید بن مسیب که:

 

زمانی که حسین بن علی(صلوات الله علیهما)کشته شدوخبر شهادت وبریدن سر آن حضرت و بردن آن نزد یزید ابن معاویه (لعنهما الله)وکشته شدن هیجده نفر از اهل بیت و پیجاه و سه نفر از شیعیان و علی اصغر که طفلی شیر خوار بود در پیش رویش و اسیر شدن ذریّه آنحضرت در مدینه منتشر شد و مجلس ماتم در حضور زنان پیامبر(صلّ الله علیه وآله وسلّم)درخانه ام سلمه و در خانه های مهاجرین و انصار بر پا گردید؛پس عبدالله بن عمربن خطاب(لعنهما الله) فریادزنان،لطم زنان وگریبان چاک زنان! از خانه اش بیرون آمد و می گفت:«ای گروه بنی هاشم و قریش ومهاجرین وانصار!آیارواست این کارها نسبت به رسول خدا واهل بیت و ذریّه اش در حالی که شما زنده اید و روزی می خوریدو در برار یزید ساکت بنشینید؟»،پس از مدینه خارج شد ودر تمام روز و شب مردم را تحریک می کرد و به شهری وارد نمی شد مگر اینکه فریاد می کشید و اهالی شهر را بر علیه یزید می شورانید،تا اینکه اخبار به یزید نوشته شد.

 

پس از گروهی از مردم عبور نکرد مگر اینکه به حرف هایش گوش دادند و یزید را لعن کردند و می گفتند:«این عبدالله بن عمر(لعنهما الله)خلیفه رسول خداست که کار یزید را با اهل بیت رسول خدا انکار می کندومردم را به نفرت جستن ازیزید می خواند؛هرکه اورا یاری نکند دین ندارد ومسلمان نیست».مردم شام مضطرب شدند،عبدالله بن عمر(لعنهما الله)  به سوی دمشق روانه شد و عده از مردم به دنبالش بودند،پس خبرچین یزید(لعنه الله)وارد شد و خبر به ورودش داد و عبد الله می آمد در حالی که دست بر فرق سرش گذاشته بود ومردم شتابان از جلو و عقب او حرکت می کردند.

 

یزید گفت:«هیجانی از هیجانهای ابامحمد(کنیه عبدالله بن عمر(لعنهما الله))   است،به زودی به اشتباه خود پی خواهد برد!سپس به او اذن مجلس خصوصی داد؛عبدالله بن عمر داخل شد وفریاد زنان می گفت:«داخل نمی شوم ای امیرالمؤمنین!با اهلبیت محمد (صلّ الله علیه و آله) کاری کرده ای که اگر تُرک و روم توانایی داشتند روا نمی داشتند آنچه را که تو روا داشتی و نمی کردند آنچه را که تو کردی.از این بار گاه دور شو تا مسلمانان کسی را که از تو سزاوار تر است انتخاب کنند».یزید به او مرحبا گفت وتواضع کرد و او را به سینه خود چسبانید و گفت:ای ابا محمد!هیجان زده نشو و فکر کن وچشم و گوشت را باز کن.در باره پدرت عمربن خطاب(لعنه الله)   چه میگویی؟آیا هدایت کننده و هدایت شده و خلیفة رسول الله(صلّ الله علیه و آله)ویاور او و پدر زن اوکه خواهرت حفضه باشد نبود؟آیا کسی نبود که به رسول الله(صلّ الله علیه و آله)گفت: «لات و عزّی آشکارا پرستش می شوند و الله در نهان»؟

 

عبد الله بن عمر(لعنهما الله)گفت: «همانطور است که وصف کردی،در باره اش چه میخواهی بگویی؟»

 

یزید(لعنه الله)گفت:پدرتو حکومت شام را به پدرم داد یاپدر من خلافت رسول الله را به پدر تو داد؟ عبدالله بن عمر گفت:پدر من حکومت شام را به پدر تو داد. گفت:ای ابامحمد!آیابه سبب پدرت وعهدی که با پدر من بست راضی می شوی؟یا راضی نمی شوی؟ عبدالله گفت:راضی می شوم دوباره پرسید:آیا به سبب پدرت راضی می شوی؟ گفت: بله

 

سپس یزید(لعنه الله)بادستش(به نشانه پیمان و عهد)به دست عبد الله زد و گفت: بیا تا آنرا بخوانی! پس برخاست و با او رفت و سپس وارد مخزنی از خزائن او شدند؛پس یزید(لعنه الله)صندوقی را خواست و در آنرا باز کرد و از آن جعبه ای قفل شده و مهر شده بیرون آورد؛آنرا هم باز کردو طوماری که در پارچظ ابریشمی سیاهی پیچیده شده بود بیرون آورد و آنرا با دستش باز کرد و گفت: ای ابامحمد! آیا این دست خطّ پدرت هست یانه؟ گفت آری به خدا.پس طومار را از دست یزید(لعنه الله)  گرفت وبوسید! یزید(لعنه الله)به او گفت:بخوان.و عبد الله بن عمر(لعنه الله)  آن نامه را خواند، پس در آن نامه ایچنین نوشته بود:

 

« بسم الله الرحمن الرحیم؛آن کسی که مارا باشمشیر وادار کرد که به او اعتراف نمائیم،اقرار کردیم درحالی که سینه ها از خشم و غضب خروشان،وجانها آشفته و مشوّش،و نیت ها و دیدگان در شک و تردید بود،بدان جهت از او اطاعت کردیم که شمشیر قوم و قبیلة یَمَنی خود رااز سر ما بردارد و آن کسانی از قریش که دست از دین آباء و اجدادی خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند.به بت«هبل»ودیگربتان و«لات»و«عزّی»قسم که عمر از آنروز که آنها را پرستیده هرگز دست از آنها برنداشته،پروردگار کعبه را نپرستیده و گفتاری از محمد را تصدیق ننموده است مگربه جهت حیله و بدست آوردن فرصت مناسب و ضربه زدن به او،او سحر و جادوی بزرگی برای ما آورد که به سحر های بنی اسرائیل با موسی و هارون و داوود و سلیمان و پسرمادرش،عیسی،افزود و سسحر و جادوی همة آنان را او یک تنه آورد و برآنان این نکته را افزود که اگر او را باور داشته باشند، باید این نکته را بپذیرند که او سالار و آقای ساحران است.

 

پس ای پسر ابوسفیان!پیرو سنت و دین خود و قوم خودت باش و عمل به همان چیزی که گذشتگان تو برآن بودند،به انکار این بنای کعبه که عقیده دارند که پروردگارشان به آمدن طواف این خانه امر کرده و آن را برایشان قبله قرار داده است و خیال کردند که آن خانه خداست،وفادار باش وبه نماز و حجّشان که رکن دین خود قرار داده و می پندارند که از جانب خداست توجهی نداشته باش!

 

از جمله کسانی که محمد را یاری کردند این سلمان فارسی طمطمانی(کسی که زبانش فصیح نیست)است به نام روزبه.و گفتند که به محمد وحی نازل شده است:

 

«إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِینَ»(آل عمران:96) و می گویند خداوند گفته است : «قَدْ نَرى‏ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَیْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ»(بقره:144)

 

آنان نمازشان را برای سنگها قرار داده اند،اگر نبود سحر او چه چیز باعث می شدکه ما از پرستش بتان دست برداریم؟ با اینکه آنها هم از سنگ،چوب،مس،نقره وطلاست؟به لات و عزی قسم که دلیلی برای دست برداشتن از اعتقاد دیرین خود نداریم،اگرچه سحر و به اشتباه اندازی کنند.تو با چشم باز بنگر و با گوش شنوا بشنو،با جان و دلت در اوضاع آنها فکر کن وشکر کن لات و عزی و خلافت سید رشید عتیق بن عبد العزّی(کنیّة ابوبکر(لعنه الله))را بر امت؛ وحکومت او بر اموال و خونها و دین و جانها و حلال و حرام امت و جمع کردن حقوق،که انها گمان میکردند برای خدا جمع می کنند تا با ان اعوان و انصار خود را زیاد کنند،پس ابو بکر به سختی و درستی زندگی کرد،در ظاهر خضوع و خشوع می کرد و درباطن سرسختی و نافرمانی داشت و غیر از همراهی با مردم چاره ای نمی دید.

 

والبته من برستارةدرخشان و نشان پرفروغ و پرچم پیروز و توانمند بنی هاشم که حیدر نامیده می شد و داماد محمد شده و با همان دختری که بانوی زنان جهانیان قرار داده و فاطمه اش نامیده اند ازدواج کرده بود،حمله بردم تاآنجا که بر در خانه علی و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسین و دختراشان زینب و امّ کلثوم و کنیزی به نام فضّه،به همراه خالد بن ولید و قنفذ غلام ابوبکر و دیگر یاران ویژه خود رفتم.به شدت در را کوبیدم،کنیز آن خانه پرسید:کیست؟به او گفتم:به علی بگوکار های بیهوده را رها کن و به خودت وعده خلافت نده،خلافت از آن تو نیست،از آن کسی است که مسلمانان او را اختیار کنند و بر گردش جمع شوند.قسم به پروردگار لات و عزّی که اگر کار به ابو بکر واگذار می شد،از رسیدن به آنچه که رسید ناتوان بود یعنی جانشینی ابن ابی کبشه(کنیه ای که به حضرت رسول اکرم(صلّ الله علیه و آله)داده بودند و آن ملعون ازل و ابد(لعنه الله)به کار برده است).اما من چهرة واقعی خود را برایش گشودم وچشمانم را باز کردم.

 

 ابتدا به قبیله نزار و قحطان گفتم:خلافت جز در قریش نمی تواند باشد،تاوقتی که از خداوند اطاعت می کنند از آنان اطاعت کنید!و این را فقط و فقط به این جهت گفتم که پسر ابو طالب در جنگهای محمد خونها ریخته بود و دُیُون او را که هشتاد هزار درهم بود ادا کرده بود و سفارشهای او را انجام داده بود و قرآن را جمع کرده بود و به ظاهر باطنش حکم می کند؛و همچنین به سبب گفتار مهاجرین که وقتی به آنان گفتم که امامت از قبیله قریش است،گفتند:«او أصلَعُ البَطین (دو لقب امیر المؤمنین علیه السلام است) همان کسی که رسول خدا برای او از تمامی امّت بیعت گرفت و ما در چهارجا او را به لقب امیر المؤمنین سلاو تحیّت گفتیم،ای قریش،اگر شما فراموش کردید ما فراموش نکرده ایم؛بیعت وامامت و خلافت و وصایت پیامبر،حقّی واجب وامری صحیح بوده نه بیهوده و ادّعایی».

 

پس ما آنان را تکذیب کردیم ومن چهل نفر را وادار کردم که شهادت دهند که محمد گفته است که امامت با انتخاب و اختیار مردم است.در این هنگام انصار گفتند:ما از قریش سزاوار تریم زیرا ما به آنان پناه داده،یاریشان کردیم،و مردم به سوی ما هجرت کردند،اگر قرار باشد کسی که این مقام مربوط به اوست مشخص شود پس این مقام با وجود ما از آن شما نیست.وگروهی دیگر گفتند:یک امیر از ما ویک امیر از شما باشد.

 

به آنان گفتیم:چهل نفر گواهی دادند که امامان از قریش می باشند؛پس گروهی پذیرفتند و گروهی منکر شدند و با یکدیگر به نزاع پرداختند.پس من در حالی که همه می شنیدند گفتم:(امیر)آن کسی است که از همه مسن تر و از ملایمتر باشد.گفتند:که را می گویی؟ گفتم:ابوبکر را که رسول خدا او را برای نماز جماعت مقدم داشت ودر روز بدر در زیر سایبانی با او به مشورت نشست و رأی او را پسندید؛و در غاربا او بود و دخترش عایشه را به او داد و او را امّ المؤمنین نامید.ناگهان بنی هاشم با عصبانیت و خشم جلو آمدند؛زبیر از آنان پشتیبانی کرده در حالی که شمشیرش را از نیام در آورده بود گفت: یا با علی بیعت می شود یا این شمشیر من گردنی را راست نخواهد گذاشت!گفتم: زبیر،انتسابی به بنی هاشم فریادت را در آورده است،مادرت صفیّه دختر عبد المطلّب است.

 

گفت:قسم به خدا این شرافت بزرگ و افتخار من است،ای پسر حنتمه(مادر،خواهر وعمّةعمر(لعنه الله))و ای پسر صهّاک(مادر حنتمه که کنیزی بود معروف به زنا دادن)ساکت باش ای بی مادر!و سخنی گفت که چهل نفر از حاضران در سقیفه بنی ساعده از جا برخاسته و به او حمله ور شدند.به خدا سوگند نتوانستیم شمشیر را از دستش بگیریم مگر وقتی که او را بر زمین افکندیم،با اینکه هیچکس به یاری و کمک او نیامده بود.

 

من به سرعت خود را به ابو بکر رسانده با او دست داده بیعت کردم و به دنبال من عثمان بن عفان و دیگر حاضران در سقیفه غیراز زبیر چنین کردند؛به او گفتیم: یا بیعت کن یا تو را می کشیم!بعد مردم را از او دور ساخته گفتم:مهلتش دهید،او از روی خود خواهی و نخوت نسبت به بنی هاشم به خشم در آمده است.دست ابو بکر را در حالی که از ترس می لرزید گرفته و سر پا نگه داشتم و او را که عقلش مخلوط گشته بود و نمی دانست چه می کند،بر روی منبر محمد نشانیدم.به من گفت: ای ابا حفض!از خشم علی بیمناکم.

 

گفتم:علی به تو کاری ندارد[و سر گرم کار دیگری است] ابو عبیدة حرّاح نیز در این کار به من کمک کرد و دست ابو بکر را گرفته به سمت منبر می کشید و من از عقب او را به جلو می راندم مانند بزغاله ای که به سوی کارد قصاب با دست و پای لرزان کشانده می شود.بر روی منبر ایستاد در حالی که گیج و سرگردان بود به او گفتم:سخنرانی کن و خطبه بخوان! زبانش بند آمده،به وحشت افتاده و از سخن باز ایستاده بود.از ناراحتی دست خود را گاز گرفتم.به او گفتم: تو را چه شده؟[چرا گیج هستی؟]و او هیچ نمی گفت.میخواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جای او را بگیرم؛ترسیدم مردم نسبت به آنچه در باره اش گفته بودم سرزنشم کنند.مردم(با دیدن این صحنه) پرسیدند:چه طور از فضل او گفتی؟آیا از رسول خدا در بارة او چیزی شنیده ای؟

 

گفتم:از فضل او از زبان رسول الله چیز هایی شنیده ام که آرزو دارم ای کاش مویی بودم بر سینة او و حکایتی با او دارم.پس گفتم: یا سخنی بگو یا از منبر پایین بیا!والله در صورت من چنین دید و فهمید که اگر از منبر پایین بیاید من بالای منبر میروم ومی گویم چیزی را که به گفتار او منجر نشود!بالاخره با صدایی ضعیف و ناتوان گفت:ولایت شما را به عهده گرفتم اما با وجود علی در بین شما بهترینتان نیستم.بدانید من شیطانی دارم که بر من مسلّط شده و مرا وسوسه می کند و خیر مرا در نظر ندارد(مقصود نحسش دومی ملعون است(لعنهما الله))پس هرگاه در کاری لغزشی حاصل شد مرا به راه راست بیاورید که در مویی و پوستی به شما ستم نکنم،برای خودم و شما استغفار می کنم. و از منبر پایین آمد در حالی که مردم به او خیره شده بودند،دستش را گرفتم وفشار دادم و او را نشانیدم؛مردم برای بیعت با او جلو آمدند،من در کنارش نشستم تا او را و کسانی را که بخواهند از بیعتش سر باز زنند بتر سانم.اوگفت: علی ابن ابی طالب چه کرد؟ گفتم:او خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر آنکه مسلمانان کمتر اختلاف داشته باشند،به اختیارآنان گذاشت و خودخانه نشین شده است.پس مرم بیعت می کردند درحالی که اکراه داشتند.

 

پس زمانیکه بیعت او فراگیر شد به ما خبر رسید که علی، فاطمه و حسن و حسین را به در خانه های مهاجران و انصار می برد و بیعت ما را با خودش در چهار موضع یاد آوری و آنان را تحریک می کند.مردم شبانه به او نوید یاری می دهند ولی صبح فردا از وعده خود بر می گردند.

 

پس به خانة علی رفتم تا از او بخواهم از خانه بیرون بیاید. کنیزش فضّه پشت در آمد به او گفتم:به علی بگو برای بیعت با ابوبکر بیرون بیاید چون مسلملنان با او بیعت کرده اند! فضّه گفت:امیر المؤمنین مشغول است.گفتم:این سخن ها را واگذار(وبهانه نیاور) بگو بیرون بیاید والّا داخل میشویم و به زور  بیرونش می کشیم!

 

پس فاطمه پشت در آمد،ایستاد و گفت:ای گمراهان دروغگو چه می گویید و چه می خواهید؟

 

گفتم ای فاطمه! گفت: ای عمر چه می خواهی؟ گفتم :چرا پسر عمویت تو را برای پاسخگویی فرستاده و خود پشت پرده نشسته؟ گفت:ای بد بخت!طغیان و سرکشی تو مرا از خانه بیرون آورده است تا حجّت و دلیل بر تو و بر هر گمرا هی ثابت شود.گفتم:این یاوه ها و حرفهای زنانه را کنار بگذار و به علی بگو بیرون بیاید.فاطمه گفت: محبت و احترامی دربین نیست،آیا مرا از حزب شیطان می ترسانی ای عمر با این که حزب شیطان ضعیف است؟گفتم:اگر علی بیرون نیاید هیزم فراوانی می آورم و خانه را با هر که در آن است می سوزانم تا اینکه برای بیعت بیاید.پس تازیانة قنفذ را گرفته بر او زدم و به خالد بن ولید گفتم:تو و همرا هانت به سرعت بروید وهیزم جمع کنید و گفتم:آن هیزم ها را آتش خواهم زد.

 

فاطمه گفت:ای دشمن خدا و دشمن رسول خدا و دشمن امیر المؤمنین!پس دستش را بر در گذاشت تا مانع من از باز کردن در شود. به طرف در رفتم،استقامت کرد؛با تازیانه بر دست هایش زدم،به دردش آورد،صدای ناله و گریه اش را شنیدم.نزدیک بود دلم بسوزد و برگردم که به یاد کینه های علی و حرص و ولع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ محمد و سحرش افتادم؛پس در حالی که او خود را به در چسبانده بود تا مانع شود با تمام توان لگدی به در زدم [ناگهان] فر یادی کشید که گمان کردم مدینه زیر و رو شد،وصدا زد:«ای بابا ای رسول خدا این چنین رفتار می شود با حبیبه ات و دخترت،آه ای فضّه!مرا بگیر به خدا قسم فرزندی که در شکم داشتم کشته شد» صدای ناله اش را از درد سقط در حالی که به دیوار تکیه داده بود شنیدم.در را باز کردم و داخل شدم،به من چنان رو کرد که چشمهایم تاریک شد.از روی مقنعه طوری بر دو گونه اش زدم که گوشواره ها پاره شد و به زمین ریخت.

 

علی از خانه بیرون آمد.همینکه چشمم به او افتاد،به سرعت از خانه خارج شده(وفرار کردم) به خالد و قنفذ و همرا هانشان گفتم:از گرفتاری بزرگی رها شدم[و در روایت دیگر:جنایت بزرگی مرتکب شدم که بر خود ایمن نیستم،این علی است که از خانه بیرون آمده،من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداریم].علی خارج شد،در حالی که فاطمه دست برد تا پیشانی خود را ظاهر کند و به خدا استغاثه کند،علی چادر بر او کشید و گفت:ای دختر رسول خدا!خدا پدرت را رحمت بر عالمین مبعوث کرد؛قسم به خدا اگر نقاب از چهره برداری و هلاکت این خلق را بخواهی قطعاً دعای تو را اجابت می کند واز این ها بشری بر روی زمین باقی نمی ماند.چون تو و پدرت نزد خدا بزرگتر از نوح هستید که به خاطر(دعای)او همه اهل زمین و خلق زیر آسمان را هلاک کرد مگر آنها که در کشتی بودند. و قوم هود را به سبب تکذیب پیامبرشان هلاک کرد و قوم عاد را به باد صرصر و قوم ثمود را با دوازده هزار نفر به اطر کشتن آن ناقه و بچه اش عذاب کرد. منزلت تو و پدرت نزد خدا بالا تر از هود است و تو ای سیّدة زنان جهان بر این خلق نگون بخت موجب رحمت باش و موجب عذاب مباش.

 

درد سقط بر او شدید شد،داخل منزل شد و فرزندی سقط کرد که علی او را محسن نامیده بود.

 

من جمعیت زیادی در آنجا جمع کردم،اما نه بدان جهت که از کثرت آنها در مقابل علی کاری ساخته باشد بلکه برای دلگرمی خودم.او را در حالی که کاملاً در محاصره بود با اکراه و اجبار از خانه اش بیرون آورده برای بیعت گرفتن به جلو راندم. پس به راستی من به علم و یقینی که در آن شکی نیست می دانم که اگر من و همه اهل زمین تلاش می کردیم که او را بر این کار وادار کنیم نمی توانستیم اما (خودش آمد ) به خاطر چیز هایی که در دل داشت که من آنها را می دانم اما هم اکنون نمی گویم.

 

پس زمانی که به سقیفة بنی ساعده رسیدم،ابوبکر و اطرافیانش به تمسخر علی برخاستند. پس علی به من گفت:«ای عمر!آیا می خواهی در آنچه که به تأخیر انداخته ام شتاب کنم؟» گفتم: نه؛یا امیر المؤمنین! به خدا قسم خالد ابن ولید[سخنان]مرا شنید و به سرعت نزد ابو بکر رفت (وبازگوکرد)؛ابو بکر سه مرتبه در حالی که مردم می شنیدند گفت: مرا با عمر چه کار؟

 

هنگامی که علی داخل سقیفه شد ابو بکر به سمت او آمد؛گفتم: ای ابالحسن به تحقیق[با ابو بکر]بیعت کردی پس برگرد! ولی اکنون شهادت می دهم که علی با ابو بکربیعت نکرد و دستش را به سمت او دراز نکرد و من نمی خواستم پافشاری کنم مبادا در آنچه که در مورد من به تأخیر انداخته بود تعجیل کند،و ابو بکر به خاطر ترس و اظطرابی که از علی داشت، آرزو می کرد که کاش علی را در آنجا نمی دید!

 

و علی از سقیفه برگشت؛ از اوضاع او پرسیدیم(که کجا رفته است؟) گفتند: به سوی قبر محمد رفته و در آنجا نشسته است.پس من و ابو بکر بر خاستیم و دوان دوان به سمت او حرکت کردیم در حلی که ابو بکر [در راه]می گفت: وای بر تو ای عمر!با فا طمه چه کردی؟والله این کار زیانی آشکار است.گفتم:بزرگترین مشکلی که برای توست این است که با ما بیعت نکرد،و چندان مطمئن نیستم که مسلمانان اطرافش را نگیرند.

 

گفت:حالا می خواهی چه کنی؟ گفتم: تو وانمود می کنی(باید وانمود کنی)که او در کنار قبر محمد با تو بیعت کرده است.

 

پس به او رسیدیم در حالی که قبر را قبله قرار داده ، دست برخاک قبر نهاده بود و اطرافش را سلمان و اباذر و مقداد و عمار و حذیفه پسر یمان اطرافش را گرفته بودند؛پس روبرویش نشستیم،و به ابو بکر اشاره کردم که دستش را مانند علی روی قبر بگذارد و دستش را به دست علی نزدیک کند؛پس آن کار را انجام داد؛و من دست او را گرفتم تا به دست علی بکشم و بگویم که علی بیعت کرده است،اما علی دستش را بر گرفت.من و ابو بکر برخاستیم(وحرکت نموده)در حالی که پشت به آنها کرده بودیم و من می گفتم:خداوند علی را جزای خیر دهد وقتی به کنار قبر رسول الله حاضر شدی از بیعت با تو خود داری نکرد!

 

پس ابوذر- جندب بن جنادةغفاری-از بین آن جماعت فریاد زنان  برخاست و می گفت: ای دشمن خدا به خدا قسم علی با یک بردة آزاد شده(ابوبکر) بیعت نکرد؛و پیوسته هرقت گروهی با ما رو برو می شدند یا ما قومی را ملاقات می کردیم خبربیعت کردن علی را به آنها می دادیم و ابوذر(حرف)ما را تکذیب می کرد.

 

والله[علی]  نه با ما در خلافت ابو بکر بیعت کرد و نه در خلافت من و نه با کسی که بعد از من است بیعت خواهد کرد و دوازده نفر از اصحابش هم نه با ابی بکر و نه با من بیعت نکردند.

 

پس ای معاویه چه کسی غیر از من کار من را انجام داد و دشمنی های گذشته را آشکار کرد ؟اما تو و پدرت ابو سفیان و برادرت عتبه؛ آنچه که در تکذیب محمد و نیرنگ با او و رهبری فتنه هایی در مکه و طلب  عده ای در کوه حراء برای قتلش کردید و گرد آوری احزاب و جمع آنها بر علیه او و سوار شدن پدرت بر شتر در حالیکه احزاب را رهبری می کرد و قول محمد(در بارة او) که:«خدا لعنت کند راکب(سوار)وقائد (کشندة افسار شتر)وسائق(رانندة شتر از عقب)را»و پدرت راکب و برادرت قائد و تو سائق بودی؛ می دانم.

 

و مادرت هند را فراموش نمی کنم که بسیار به وحشی بخشید تا برای «حمزه» کمین کند، همانی که او را در سرزمینش «اسد الرحمن» می خواندند،و با نیزه او را بزند.(پس چنین کرد)ودلش را شکافت و جگرش را بیرون کشید و آن را نزد مادرت آورد؛پس محمد به واسطة سحرش پنداشت که زمانی که هند جگر حمزه را داخل دهان کند تا آن را بخورد سنگ خواهد شد؛ پس او جگر را از دهان بیرون انداخت.پس محمد و یارانش او را آکله الأکباد(خورندة جگر ها، همان هند جگر خوار)نامیدند. ونیز کلام او را درشعرش برای دشمنی محمد ویارانش فراموش نکرده ام:   

 

ما دختران طارق هستیم که بر فرش های گرانبها راه می رویم

مانند در در گردنبند و مشک در فرق سر هستیم‏

اگرمردان به ما رو کنند دست به گردن می شویم و اگر پشت کنند

بدون محبت جدا می شویم

 

و زنان اطرافش در لباسهای زرد بدن نما صورتها و مچ دستها و سر های خود را نمایان کرده بودند و مردان را بر جنگ با محمد حریص می کردند؛براستی که شما به میل و رغبت اسلام نیاوردید ودر روز فتح مکه فقط و فقط از روی زور و اجبار اسلام آوردید پس محمد شما را اسیر آزاد شده قرار داد و زید برادر من و عقیل برادر علی ابن ابی طالب و عمویشان عباس را  مثل آنان قرار داد،و در دل پدرت همچنان خشم و کینه بود پس گفت: به خدا قسم ای پسر ابی کبشه(کنیه ای که به پیامبر (صلّ الله علیه و آله)داده بودند)مدینه را بر علیه تو از سواره و پیاده پر می کنم و بین تو و این دشمنان جدایی می افکنم.

 

محمد در حالی که به مردم اعلام می کرد و می فهماند که از باطن و آنچه که در دل اوست خبر دارد گفت:ای ابا سفیان! الله مرا از شر تو نگه دارد. و محمد برای مردم چنان نمایان می کرد که أحدی بر این منبر با لا نمی رود(به حکومت نمی رسد) مگر من و علی و کسانی از اهل بیتش که به دنبال او می آیند. پس سحرش باطل شد و تلاشش بی نتیجه ماند و ابو بکر بر فراز منبر رفت و من بعد از او بالا رفتم؛و ای بنی امیه امیدوارم شما بعد از من چوبه های طنابهای این (خیمة)خلافت باشید(به حکومت برسید)؛ بدین جهت  تو را والی شام کردم و بر تو مُلک آن را مباح کردم وتو را در آن شناساندم تابا گفتار محمد در بارة شما مخالفت کرده باشم. و باکی ندارم که محمد شعر یا نثر بگوید!براستی که او گفته است:به من وحی می شود و از پروردگارم نازل شده:«وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ(اسراء:60)» پس ای بنی امیه پنداشت که آن شجرة ملعونه شما هستید؛پس هر زمان که توانست دشمنی اش را با شما ظاهر کرد،همچنانکه هاشم(جدّ سوم پیامبر (صلّ الله علیه و آله و سلّم)) و بنی هاشم پیوسته دشمنان  بنی عبدشمس(جدّ سوم معاویه (لعنه الله) ) بودند.ای معاویه،من با این شرح و بسطی که از جریانات به توکردم،خیرخواه،ناصح و دلسوز تو می باشم و ترسانم از کم طاقتی وکم حوصلگی و کم صبری توکه عجله کنی در آنچه که به تو وصیت کردم و اختیار شریعت و امت محمد را به تو دادم؛ و مخالفت خود را به طعنه یا به شماتت به موت آشکار کنی یا آنچه را می گویند رد کنی یا در انجام آنچه آورده است کوتاهی کنی و هلاک شوی و آنچه من بالا بردم به زیر بکشی و آنچه من ساختم خراب کنی.کاملاً بر حذر باش و هر زمان که در مسجد محمد داخل شدی و بر منبر او رفتی به ظاهر او را در هر چیزی که آورده است تصدیق کن! با رعیت خود درگیر مشو و اظهار دلسوزی و دفاع از آنها را بنما و نسبت به آنها حلیم و بردبار باش و نسیم عطا و بخشش خود را نسبت به آنها بگستر؛وبر تو باد که بین ایشان اقامة حدود کنی و به آنان چنین نشان مده که حقی از حقوق الهی را واگذار می کنی،واجبی را ناقص مگذار و سنت محمد را تغییر مده که در این صورت امت را بر ما شورانده ای؛ بلکه آنها را از همان محل آرامش و امنیتشان بگیر و به دست خودشان آنان را بکش و با شمشیر خودشان نابودشان ساز! بر آنان ریاست کن اما از جنگ با انان بپرهیز.نرمی کن و از ایشان چیزی کم نگذار.برای آنان در مجلس خود جا بازکن و در محل نشستن خودت احترامشان کن و ایشان را به دست رئیس خودشان به قتل برسان.خوش رویی ات را ظاهر کن و خشمت را فرو خور،و آنها را عفو کن تا تو را دوست داشته باشند و اطاعتت کنند.

 

بر خودمان و بر تو از حرکت علی و دو فرزندش حسن و حسین ایمن نیستم پس اگر به همرا هی گروهی از امت توانستی با آنان پیکار کنی انجام بده و به کار های کوچک راضی مشو و به کار های بزرگ روکن و وصیت و عهد مرا حفظ کن،آن را پنهان نموده آشکار نکن و امر و نهی مرا امتثال کرده و گوش به فرمانم باش؛و از مخلفت با من بپرهیز و راه پدرانت را پیش گیر و انتقام خود را بگیر و پیرو آثار پدرانت باش.

 

پس هرچه بود از پنهان و آشکار برایت بیرون ریختم و مطلب را با این شعر به پایان می برم:

 


ای معاویه!قوم پیامبر کارشان بالا گرفته به خاطر کسی خلق را از بتهایشان جدا کرد

میل کردم به دینشان پس مرا به شک انداخت،پس دوری کن از دینی که پشتم به آن شکسته شد

اگر فراموش کنم فراموش نمی کنم ولید و شیبه را و عتبه و عاص که در جنگ بدر به زمین افتادند

در زیرغلاف قلب سوزشیاز فقرشان است ابوحکم همان شخص کوچک وفقیرشده از فقر.

انتقام این مردم را با ظاهر کردن شمشیر های هندی و نیزه های قاطع بگیر.

و به گروه مردان شام بپیوند ایشان شیرانند و باقی دربیشه های دشوار.

در فاسد کردن دینی که در گذشته برای آورد و پر از سحر و جادو بود سعی کن.

و کینه های گذشته را طلب کن در حالی که بدی دینی که تمام بنی نضیر را فرا گرفته آشکار می کنی.

جز به وسیلة دینشان به انتقام موفق نمی شوی پس با شمشیر قوم گردنهای قوم بنی عَمرو را جدا کن.
 
به این امید ولایت شام را به تو دادم که تو سزاوار تری  که بر گردی به دین حدت صخر.

راوی می گوید:چون عبد الله بن عمر(لعنه الله)عهد و وصیت پدرش(لعنه الله)را خواند،به طرف یزید(لعنه الله)رفت و سر او را بوسید و گفت:ای امیرالمؤمنین،الحمدلله که این خارجی پسر خارجی را کشتی!والله پدرم این چیزهایی برای پدر تو گفت برای من نگفت،والله أحدی از امت محمد به این گونه که نسبت به من محب و راضی باشد نمی بیند .

 

پس یزید(لعنه الله)بهترین جائزه و احسانش را به او کرد و او را با احترام بدرقه نمود.پس عبدالله بن عمر(لعنه الله)از نزد او خندان بیرون آمد.مردو به او گفتند:به تو چه گفت؟ پاسخ داد:سخن راستی گفت،ومن قطعاً دوست داشتم که در این کار با او شریک می بودم!پس به سمت مدینه برگشت و جوابش به هرکه ملاقاتش میکرد همین جواب بود.


و روایت شده است که یزید(لعنه الله) برای عبد الله بن عمر(لعنه الله)نامه ای آورد که در آن عهد و وصیت عثمان بن عفان(لعنه الله) بود و آن از این نامه غلیظ تر و پر خدعه تر و بزرگتر از آن عهدی بود که عمر(لعنه الله) به معاویه نوشت.پس زمانی که عبدالله بن عمر(لعنه الله) آن نامة دیگر را خواند،برخاست و سر یزید(لعنه الله) را بوسید و گفت: الحمدلله که این خارجی پسر خارجی را کشتی!بدان پدرم عمر به من از اسرارش مانند آنچه که به پدرت معاویه نوشته است،نوشته است،و بعد از این روز نمی بینم أحدی از امت و اهل و پیروان محمد را مگر اینکه نسبت به آنها هرگز خیر خواه نباشم.پس یزید گفت:ای پسر عمر!آیا در آن نامه شرح اسرار است؟...

 

وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَهُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِِ وَلَعنَةُ اللهِ عَلَی أَعدائِهِم و مُخالِفیهِم و مُعانِدیهِم وَ غاصِبِی حُقُوقِهِم و مُنکِری فَضَائِلِهِم أَجمَعِین مِنَ أَلآنِ إلَی قِیَامِ یَومِ أَلدِّینِ.





نوع مطلب :
برچسب ها : اعتراف، اعتراف عمر، معاویه، جنایت،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی

نامه‏هایى که میان امام(ع)و معاویه رد و بدل شده زیاد نیست و جمعا-طبق آنچه ابو الفرج و دیگران نوشته‏اند-از پنج نامه تجاوز نمى‏کند، و سبب آن نیز همان بود که از آغاز کار روشن بود که معاویه با آن سابقه سویى که داشت، حاضر به تسلیم در برابر حق و واگذارى آن به اهلش نبود، و تازه پس از شهادت امیر المؤمنین(ع)در عناد و لجاجت، و سرپیچى از فرمان خدا جرى‏تر و بى‏پرواتر نیز شده بود، و به گرفتن مقامى که کوچکترین لیاقت و اهلیتى را براى آن از نظر اسلام و شرع مقدس نداشت امیدوارتر شده شود…

و این مطلب از نامه‏هایى که به اطراف و به هواداران بى‏دین همچون خودش نوشته، بخوبى معلوم مى‏شود، که نامه زیر یکى از آنهاست:

«من معاویة امیر المؤمنین الى فلان بن فلان و من قبله من المسلمین.سلام علیکم، فانى احمد الیکم الله الذى لا اله الا هو.اما بعد، فالحمد لله الذى کفا کم مؤنة عدوکم و قتلة خلیفتکم، ان بلطفه، و حسن صنعه، اتاح لعلى بن ابى طالب رجلا من عباده، فاغتاله فقتله، فترک اصحابه متفرقین مختلفین، و قد جاءتنا کتب اشرافهم و قادتهم یلتمسون الامان لانفسهم و عشائرهم، فاقبلوا الى حین یاتیکم کتابى هذا بجهدکم و جندکم و حسن عدتکم، فقد اصبتم بحمد الله الثار، و بلغتم الامل، و اهلک الله اهل البغى و العدوان‏».(این نامه‏اى است از امیر المؤمنین معاویه به فلانى و هر که از مسلمانان که فرمانبردار اویند، درود بر شما.سپاس مى‏کنم خداى بى همتا را، و همانا حمد براى خدایى سزاست که دشمن شما و کشندگان خلیفه شما(عثمان) را کفایت فرمود، و همان خداوند به لطف و عنایت‏خاص خویش مردى از بندگان خود را براى على بن ابیطالب برانگیخت تا او را غافلگیر کرده و کشت و یاران او را پراکنده و متفرق کرد، و از طرف بزرگان آنها و رؤساى ایشان نامه‏هایى به نزد من آمده که درخواست امان براى خود و قبیله‏شان نموده‏اند، و از این رو به محض رسیدن نامه من با لشکر خود و آنچه آماده کارزار کرده‏اید به سوى من کوچ کنید که بحمد الله انتقام خون خویش را گرفته و به آرزوى خویشتن رسیدید، و خداوند ستم‏پیشگان و ستیزه‏جویان را هلاک ساخت.) (۱)

و چنین شخصى که توطئه قتل شریفترین مردم روى زمین را به خدا نسبت داده…و بر خلاف آنچه پیش از آن به امام(ع)نوشته بود تا به این حد در مرگ آن حضرت خوشحالى و رقص و پایکوبى مى‏کند…، مجسمه تقوى و عدالت را که حتى دشمن درباره‏اش گفته:

«قتل فى محراب عبادته لشدة عدله‏»

(او را به خاطر شدت عدل و دادش در محراب عبادتش کشتند.)

در زمره اهل ستم و دشمنى به حساب آورده، و خود را که ظلم و جنایت‏سراسر وجودش را در طول عمر ننگینش فرا گرفته بود طرفدار حق و عدالت‏بداند…

و براى چندمین بار این دروغ بزرگ را تکرار نموده و على(ع)و یاران پاکش را قاتل عثمان معرفى کرده و خود و همفکران جنایتکارش را-که عموما دستشان به خون عثمان آلوده بود-خونخواهان عثمان قلمداد نموده است…و اگر نامى هم در نامه از خدا برده، روى همان عادت جاهلیت و یا عوامفریبى و اغفال مسلمانان مقدس مآب و قشرى بود که رشد و درک این گونه مسائل و جریانات خطرناک را نداشتند، و از اسلام و دین همین ظواهر خشک و صورت نماز و روزه و حج و تسبیح و تقدیسهاى بى‏محتوا را فهمیده بودند. ..

و بالاخره براى چندمین بار بزرگترین سند تاریخى را براى جرم و گناه خود-یعنى قیام بر ضد حکومت اسلامى را-به نام خویش ثبت کرده…و مردم را بر ضد حکومت اسلامى شورانده و به قیام مسلحانه دعوت کرده است…

و از چنین شخصى بیش از این هم نمى‏توان انتظار داشت…

کسى که سر تا پاى عمر ننگینش جز قتل و غارت و تهمت و افترا و دروغ و خدعه و نیرنگ و امثال آن، یادگارى از خود به جاى نگذارده بدان گونه که قسمتى از آن را از زبان دوست و دشمن و موافق و مخالف در شرح زندگانى امیر المؤمنین(ع)(جلد دوم) نوشته‏ایم، بارى اینچنین جنایتکارى قابل موعظه و اندرز نبود و خیلى سنگدلتر از آن بود که پندهاى سبط اکبر رسول خدا(ص)در او اثر کند.کسى که سخنان حیات‏بخش امیر المؤمنین(ع)در دلش اثرى نداشته باشد چگونه سخنان فرزندش حسن(ع)مى‏تواند او را از انحراف و سرکشى باز دارد؟اگر چه همه آن سخنان همگى از یک منبع سرچشمه گرفته بود.

اما با تمام این احوال، امام حسن(ع)همانند پدر بزرگوارش-و طبق دستور الهى-به منظور اتمام حجت چند نامه به معاویه مرقوم داشته که ما متن یکى از آنها را که مشروحتر و جامعتر از دیگران است‏با ترجمه‏اش براى شما نقل مى‏کنیم:

بسم الله الرحمن الرحیم

«من الحسن بن علی امیر المؤمنین الى معاویة بن ابى سفیان، سلام علیک، فانى احمد الیک الله الذى لا اله الا هو، اما بعد فان الله جل جلاله بعث‏محمدا رحمة للعالمین، و منة للمؤمنین، و کافه للناس اجمعین، «لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین‏»، فبلغ رسالات الله، و قام بامر الله حتى توفاه الله غیر مقصر و لا و ان، و بعد ان اظهر الله به الحق، و محق به الشرک، و خص به قریشا خاصة فقال له: «و انه لذکر لک و لقومک‏».فلما توفى تنازعت‏سلطانه العرب، فقالت قریش: نحن قبیلته و اسرته و اولیاؤه، و لا یحل لکم ان تنازعونا سلطان محمد و حقه، فرات العرب ان القول ما قالت قریش، و ان الحجة فى ذلک لهم على من نازعهم امر محمد، فانعمت لهم، و سلمت الیهم.ثم حاججنا نحن قریشا بمثل ما حاججت‏به العرب، فلم تنصفنا قریش انصاف العرب لها، انهم اخذوا هذا الامر دون العرب بالانتصاف و الاحتجاج، فلما صرنا اهل بیت محمد و اولیاءه الى محاجتهم، و طلب النصف منهم باعدونا و استولوا بالاجماع على ظلمنا و مراغمتنا و العنت منهم لنا، فالموعد الله، و هو الولى النصیر؟

و لقد کنا تعجبنا لتوثب المتوثبین علینا فى حقنا و سلطان نبینا، و ان کانوا ذوى فضیلة و سابقة فى الاسلام، و امسکنا عن منازعتهم مخافة على الدین ان یجد المنافقون و الاحزاب فى ذلک مغمزا یثلموا به، او یکون لهم بذلک سبب الى ما ارادوا من افساده، فالیوم فلیتعجب المتعجب من توثبک یا معاویة على امر لست من اهله، لا بفضل فى الدین معروف، و لا اثر فى الاسلام محمود، و انت ابن حزب من الاحزاب، و ابن اعدى قریش لرسول الله صلى الله علیه و آله و لکتابه، و الله حسیبک، فسترد فتعلم لمن عقبى الدار، و بالله لتلقین عن قلیل ربک، ثم لیجزینک بما قدمت‏یداک، و ما الله بظلام للعبید.

ان علیا لما مضى لسبیله-رحمة الله علیه یوم قبض و یوم من الله علیه بالاسلام،

مکاتبات میان امام حسن مجتبی(ع)و معاویه

و یوم یبعث‏حیا-و لانى المسلمون الامر بعده، فاسال الله الا یؤتینا فى الدنیا الزائلة شیئا ینقصنا به فى الآخرة مما عنده من کرامة، و انما حملنى على الکتاب الیک الاعذار فیما بینى و بین الله عز و جل فى امرک، و لک فى ذلک ان فعلته الحظ الجسیم، و الصلاح للمسلمین، فدع التمادى فى الباطل، و ادخل فیما دخل فیه الناس من بیعتى، فانک تعلم انى احق بهذا الامر منک‏عند الله و عند کل اواب حفیظ، و من له قلب منیب.و اتق الله ودع البغى، و احقن دماء المسلمین، فو الله مالک خیر فى ان تلقى الله من دمائهم باکثر مما انت لاقیه به، و ادخل فى السلم و الطاعة، و لا تنازع الامر اهله و من هو احق به منک، لیطفى‏ء الله النائرة بذلک، و یجمع الکلمة، و یصلح ذات البین، و ان انت ابیت الا التمادى فى غیک سرت الیک بالمسلمین فحاکمتک، حتى یحکم الله بیننا و هو خیر الحاکمین‏» (۲)

و این هم ترجمه آن که به قلم نگارنده چاپ شده:

بسم الله الرحمن الرحیم

(این نامه‏اى است از بنده خدا حسن بن على امیر مؤمنان به سوى معاویه پسر ابى سفیان سلام بر تو، خداوندى را سپاس کنم که معبودى جز او نیست، و بعد همانا خداى تعالى محمد(ص)را براى عالمیان رحمتى قرار داده و بر مؤمنین منتى نهاده، و او را به سوى همگى مردم فرستاد«لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین‏»(تا بترساند آن کس را که زنده است و فرو گیرد سختى و عذاب کافران را)، او نیز رسالتهاى خداوند را ابلاغ فرمود و به امر پروردگار قیام نموده تا گاهى که خداوند جانش برگرفت در حالى که هیچ گونه تقصیر و سستى در انجام کار و ماموریت الهى نکرده بود، و تا اینکه خداوند به وسیله او حق را آشکار کرد، و شرک و بت‏پرستى را از میان برد، و مؤمنان را به وسیله او یارى فرمود، و عرب را به سبب آن حضرت عزیز کرد، و بویژه قریش را شرافتى مخصوص بخشید که فرمود: «و انه لذکر لک و لقومک‏»(آن یادآوریى است‏براى تو و قومت)(سوره زخرف، آیه ۴۴).

و چون آن جناب(ص)از دنیا رفت، عرب درباره زمامدارى اختلاف کردند، قریش گفتند: ما فامیل و خانواده و دوستان اوییم و دیگران را جایز نیست که درباره سلطنت و زمامدارى و حقى که حضرت‏محمد(ص)در میان مردم داشت‏با ما به نزاع و ستیزه برخیزند، عرب که این سخن را از قریش شنیدند دیدند که سخن قریش صحیح است، و در مقابل سایرین که با آنان به نزاع برخاسته‏اند حق به جانب ایشان است و از همین رو به فرمان آنان گوش داده و در برابرشان تسلیم شدند، پس از اینکه کار بدین صورت خاتمه یافت ما نیز همان سخن را به قریش گفتیم که قریش به سایر اعراب گفته بودند، یعنى به همان دلیل که قریش خود را سزاوارتر به جانشینى و زمامدارى پس از رسول خدا(ص)مى‏دانستند، ما نیز به همان دلیل خود را از سایر قریش بدین منصب سزاوارتر مى‏دانستیم، زیرا ما از همه کس به آن حضرت نزدیکتر بودیم.

ولى قریش چنانکه مردم با آنها از روى انصاف رفتار کرده بودند، اینان با ما به انصاف رفتار نکردند، با اینکه قریش به وسیله همین انصاف مردم بود که به حیازت این مقام نایل آمدند، ولى هنگامى که ما خاندان رسول خدا(ص)و نزدیکانش با آن احتجاج کردیم و از ایشان خواستیم انصاف دهند، ما را از نزد خویش رانده و به طور دسته‏جمعى براى ظلم و سرکوبى ما اقدام نموده و دشمنى خود را با ما اظهار کردند، بازگشت همه به سوى خداست، و در پیشگاه با عظمتش دادخواهى خواهیم نمود، و او بزرگوار و نیکو یاورى خواهد بود.

و ما براستى در شگفتیم از کسانى که در ربودن حق ما بر ما یورش بردند، و خلافت پیامبر را که به طور مسلم حق ماست از چنگ ما ربودند و اگر چه در اسلام داراى فضیلت و سابقه نیز مى‏باشند، و ما به خاطر اینکه دیدیم اگر در گرفتن حق خویش به منازعه با ایشان اقدام کنیم ممکن است منافقان و سایر احزاب مخالف دین وسیله‏اى براى خرابکارى و رخنه در دین به دست آورند و نیتهاى فاسد خویش را عملى سازند، دم فرو بسته، سکوت اختیار کردیم.

ولى امروز اى معاویه براستى جاى شگفت است که تو به کارى دست زده‏اى که به هیچ وجه شایستگى آن را ندارى، زیرا نه به فضیلتى در دین معروفى و نه در اسلام داراى اثرى پسندیده مى‏باشى، تو فرزند دسته‏اى‏از احزاب هستى که در جنگ احزاب به جنگ رسول خدا(ص)آمدند و پسر دشمن‏ترین قریش نسبت‏به پیغمبر خدا(ص)مى‏باشى، ولى بدان که خداوند تو را ناامید خواهد گردانید و بزودى به سوى او بازگشت‏خواهى کرد، و آنگاه خواهى دانست که عاقبت و فرجام نیکوى آن سراى از آن کیست، به خدا سوگند بزودى پروردگار خویش را دیدار خواهى کرد و تو را به کردار زشتت کیفر خواهد داد و خداوند هیچ گاه نسبت‏به بندگان، ستمکار نخواهد بود.

همانا پدرم على رضوان الله علیه-که در روز رحلت، و نیز روزى که به پیروى آیین اسلام مفتخر گردید، و روزى که در قیامت‏برانگیخته شود در همه حال رحمت‏خدا بر او باد-همین که از دنیا رفت مسلمانان امر خلافت را پس از او به من واگذار کردند، و من از خداوند مى‏خواهم که در این دنیاى ناپایدار چیزى که موجب نقصان نعمتهاى آخرتش گردد به ما ندهد و بدانچه بر ما عنایت کرده چیزى نیفزاید، و اینکه من اقدام به نامه‏نگارى براى تو کردم چیزى مرا وادار نکرد جز همین که میان خود و خداى سبحان درباره تو عذرى داشته باشم، و این را بدان که اگر دست از مخالفت‏با من بردارى بهره و نصیب بزرگى خواهى داشت و مصلحت مسلمانان نیز مراعات شده و از این رو من به تو پیشنهاد مى‏کنم که بیش از این در ماندن و توقف در باطل خویش اصرار مورزى و دست‏باز دارى و مانند سایر مردم که با من بیعت کرده‏اند تو نیز بیعت کنى زیرا تو خود مى‏دانى که من در پیشگاه خدا و هر مرد دانا و نیکوکارى به امر لافت‏شایسته‏تر از تو مى‏باشم، از خدا بترس و ستمکارى مکن و خون مسلمانان را بدین وسیله حفظ نما چون به خدا سوگند براى تو در روز ملاقات پروردگارت سودى بیش از این خونها که ریخته‏اى نخواهد داشت.

پس راه مسالمت پیش گیر و سر تسلیم فرود آر، و درباره خلافت‏با کسى که شایستگى آن را دارد و از تو سزاوارتر است‏ستیزه مجوى تا بدین وسیله خداوند آتش جنگ و اختلاف را فرو نشاند و تیرگى برداشته و وحدت کلمه پیدا شود و میانه مردمان اصلاح و سازش پدید آید، و اگر درخودسرى و گمراهى خود پافشارى دارى و سر سازش ندارى، ناچار با مسلمانان و لشکر بسیار به سوى تو کوچ خواهم کرد و با تو مخاصمه و پیکار نمایم تا خداوند میان ما حکم فرماید و او بهترین داوران است) (۳)

و پاسخ این نامه را بهتر است‏خودتان در مقاتل الطالبیین و یا در ترجمه آن بخوانید و مشاهده کنید که چگونه معاویه در صدد محاجه و پاسخگویى با امام حسن(ع) در مورد ماجراى خلافت‏بر آمده و بالاخره در پایان نیز با کمال وقاحت و بى‏شرمى خود را از فرزند رسول خدا(ص)به خلافت‏سزاوارتر دانسته و در صدد مدیحه‏سرایى خویش برآمده گوید:

«…تو خود مى‏دانى که من بیش از تو حکومت کرده و تجربه‏ام در کار مردم بیش از تو و سیاستمدارتر و سالمندتر از تو مى‏باشم، و از این رو تو سزاوارترى که دعوت مرا درباره آنچه مرا بدان خوانده‏اى بپذیرى، پس بیا و در تحت اطاعت من درآى، و من در عوض، خلافت را پس از خود به تو وا مى‏گذارم، و از این گذشته هر چه از اموال که در بیت المال عراق است‏به هر اندازه که باشد به تو وا مى‏گذارم، آنها را بردار و به هر جا که مى‏خواهى برو، و نیز خراج هر یک از استانهاى عراق را که مى‏خواهى از آن تو باشد که در مخارج و هزینه زندگى خود صرف نمایى که آن را حسابدار و کفیلتان(هر که هست)براى شما ماخوذ دارد، و دیگر آنکه اجازه داده نخواهد شد که کسى بر شما حکومت کند.و نیز کارها جز به فرمان شما انجام نشود و هر کارى که منظور در آن اطاعت‏خداوند باشد طبق دلخواه شما انجام پذیرد و در آن نافرمانى نشوى…»

و چنانچه مشاهده مى‏کنید معاویه در اینجا بدون پروا از خدا و خلق خدا، گذشته از اینکه صریحا خود را براى خلافت‏شایسته‏تر دانسته و براى خود فضیلت‏تراشى مى‏کند، این منصب مقدس و الهى را در حد یک کالاى تجارتى‏تنزل داده و براى خرید آن از بیت المال مسلمانان بذل و بخشش مى‏کند، و از کیسه خلیفه مى‏بخشد و…

و به دنبال آن نیز اهل تاریخ نوشته‏اند که معاویه نامه دیگرى به امام نوشت‏بدین مضمون:

اما بعد همانا خداى عز و جل آن خدایى است که نسبت‏ببندگانش آنچه بخواهد انجام مى‏دهد لا معقب لحکمه و هو سریع الحساب(تبدیل کننده براى حکم او نیست و او زود به حساب هر کس مى‏رسد)بترس از اینکه مرگ تو به دست مردمانى پست و فرومایه باشد، و مایوس باش از اینکه بتوانى بر ما خرده‏گیرى و اگر از آنچه در سر مى‏پرورانى(یعنى خلافت)دست‏بازداشته و با من بیعت کنى، من بدانچه وعده کردم از مال و مقام وفا خواهم کرد و آنچه شرط نموده‏ام بى‏کم و کاست ادا خواهم نمود، و من همانند کسى هستم که اعشى شاعر گوید:

و ان احد اسدى الیک امانة

———————————————
کتاب: زندگانى امام حسن مجتبى علیه‏السلام، ص. ۲۰۲





نوع مطلب : مقالات، امام حسن(ع)، 
برچسب ها : ولادت، معاویه، لعنت، وبزه، امام، امام حسن، ویزه نامه، لعنت الله، معاویه لعنت الله علیه، طه، آل، آل طه، كریم،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی

مردى از اهالى كوفه در بازگشت از نبردهاى صفین، سوار بر شتری به دمشق آمد، مردى دمشقى به او گفت كه این حیوان، ماده شتر من است كه در اثناى جنگ صفین از من گرفته‏اند. دعوایشان را بر معاویه عرضه داشتند. مرد دمشقى براى اثبات مدعاى خویش پنجاه شاهد آورد که همگی شهادت دادند كه آن ماده شتر از آن وى است.

در نتیجه، معاویه رأى علیه مرد كوفى صادر كرد و دستور داد آن شتر را به مرد دمشقى تحویل دهد. مرد كوفى گفت: آن، شتر نر است نه ماده. معاویه گفت: این رائى است كه صادر شده. وقتی همگی از حضورش رفتند، مخفیانه كسى را به دنبال آن مرد كوفى فرستاد. وقتی که آمد از او پرسید شترش چه مقدار ارزش داد؟ و دو برابر بهاى آن را به وى پرداخت و به او نیكى نمود.

سپس معاویه گفت: به على بگو من با یكصد هزار سپاهى با وى روبرو خواهم شد كه یكیشان بین شتر نر و ماده فرق نمى‏گذارد! و چنان فرمانبردار و مطیع معاویه بودند كه وقتى آنها را به صفین مى‏برد، روز چهارشنبه با آنها نماز جمعه خواند! و به هنگام جنگ مطیعش بودند و او را بر بالاى سر خویش مى‏بردند و سخن عمرو بن عاص را باور داشتند كه گفت: على است كه عمار یاسر را با كشاندنش به یارى خود به كشتن داده و كشته است. و كار سرسپردگی و اطاعتشان از معاویه بدانجا كشید كه لعنت فرستادن بر على را سنت و رویه‏اى مستمر ساختند و از كودكى به آن مى‏پرداختند و تا پیرى و مرگ ادامه مى‏دادند.


سند: مروج الذهب ج2ص72، الغدیر ج10ص279.





نوع مطلب : مقالات، 
برچسب ها : معاویه، بر معاویه لعنت،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی
جمعه 23 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجنون علی


معنای اسم "معاویه"

حافظ ابن عساكر در تاریخش مى‏گوید: جاریة بن قدامه سعدى نزد معاویه آمد. معاویه از او پرسید: تو كیستى؟ گفت: جاریة بن قدامه. گفت: تو مگر زنبورى بیش هستى؟! گفت: تو مرا به گزنده‏اى شیرین دهان تشبیه مى‏كنى، بخدا "معاویه" ماده سگى بیش نیست‏ كه عوعو كنان سگهاى نر را به سوى خویش مى‏خواند، و امیة (جد معاویه) جز تصغیر "امة" (یعنى كنیز) نیست!(1)

شریك بن اعور به درگاه معاویه رفت و گفت: تو معاویه هستی و معاویه به ماده سگى مى‏گویند كه عوعو مى‏كند و سگ‏هاى نر را به خویش مى‏خواند!(2)

معاویه این سخنان نیشدار و طعنه ها را می شنید و چاره‏اى هم نداشت چون مادرش او را چنین نامیده بود و نمى‏توانست مادر خویش را تخطئه نماید. پس حیله‏اى اندیشید و یك میلیون درهم به عبد اللّه بن جعفر طیار بخشید تا اسم یكى از فرزندانش را معاویه بگذارد به این گمان كه وقتى همنامى در خاندان پاك و پر افتخار هاشمى یافت بار ننگش سبكتر خواهد گشت!(3)


اسناد:
 
(1) "والله ما معاویه الّا کلبة تعاوی الکلاب و ما امیّة الّا تصغیر امة" مختصر تاریخ دمشق ابن عساکر ج5ص365، تاریخ الخلفاء سیوطی ص133، العقد الفرید ج2ص143، المستطرف ج1ص73. لسان العرب نیز کلمه "معاویه" را اینگونه معنا می کند: المُعَاوِیَة: الكَلْبَة المُسْتَحْرِمَةُ تَعْوی إِلى الكلاب: لسان العرب ج15ص108

(2) المستطرف ج1ص72.

(3) تاج العروس ج10ص260.





نوع مطلب : مقالات، 
برچسب ها : معاویه لعنت الله علیه، معاویه، معنی، معنی نام، معنی اسم معاویه،
لینک های مرتبط :
دارالمجانین بروزترین پایگاه دانلود مداحی


درباره وبلاگ

عبادت بی ولایت حقه بازیست
اساس مسجدش بتخانه سازیست
چرا سنی نمیخواهد بداند
وضوی بی ولایت آب بازیست
یا علی
مدیر وبلاگ : مجنون علی
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
کدام مذهب ؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

Google PageRank Checker
فال حافظ
یا حیدر


http://zibasazweb.persiangig.com/9.9.JPG
ابزاروبلاگ